۲۷ / خرداد / ۱۴۰۵ - 17 June 2026
07:23
کد خبر : 9765886
۰۹:۴۷

۱۴۰۵/۰۳/۲۶
مجموعه دلنوشته عاشورایی به مناسبت آغاز محرم الحرام سال ۱۴۴۸

نوای عطش: سفر از دلتنگی محرم تا معرفت عاشورا

این مقاله ادبی و عاطفی، مجموعه‌ دلنوشته‌ منسجم با محوریت ماه محرم، قیام امام حسین علیه‌السلام و واقعه عاشوراست. متن با قلمی حماسی و عارفانه، سیری از حزن آغازین ماه محرم تا معرفت نهایی را ترسیم کرده و مخاطب را با عمق معنایی نهضت حسینی آشنا می‌سازد. این نوشتار برای علاقه‌مندان به ادبیات آیینی، عزاداران امام حسین علیه‌السلام و جویندگان معنا در مکتب عاشورا نگاشته شده است.

می‌آید… از پسِ پشتِ پرده‌های ضخیم قرون، از میانِ غبارِ آلوده‌ای که بر چهره تاریخ نشسته، صدایی می‌آید. صدای پای قافله‌ای نیست؛ این طنینِ ناله عطشی است که گلوی اعصار را می‌خراشد، فریادِ تشنگی‌ای است که از عمقِ جانِ هستی برمی‌خیزد و پرده‌های زمان و مکان را می‌درد تا به گوشِ آنان برسد که دل در گروِ حقیقت سپرده‌اند. 

آوای نینوا، پیش از آن‌که با نوای نی طنین‌انداز شود، زمزمه‌ای جاودانه در بطنِ خلقت است؛ نغمه‌ای که خداوند در ازل، بر لب‌های ذرّاتِ هستی گذاشت و اکنون، در آستانه محرم، جهان بار دیگر آماده شنیدنش می‌شود.

محرم، عتبه ورود به حریمی است که در آن، خون با اشک پیمانِ جاودانگی می‌بندد، حماسه با عرفان درهم می‌تنند و مرگ - این هول‌انگیزترین کابوسِ انسان - به زیباترین ترانه زندگی بدل می‌شود. محرم، آستانه دیدار با حقیقتی است که از سپیده‌دمِ آفرینش، در انتظارِ فاتحانِ عرصه عشق لحظه‌شماری می‌کرد.

اینجا، در این سطور، قصد داریم سفر کنیم؛ نه سفری از جنس مسافت، که هجرتی از دلِ فراق تا ملکوتِ وصال. از وادیِ اشک‌های ماتم‌آلود تا قلّه‌های سربرافراشته حماسه، از زمزمه «عطش» در گلوی کویر، تا غریو «هیهات من الذّلة» در گلوی شیرانِ دشتِ طفّ. 

کاروانی برمی‌نهیم که راهبرش حسین علیه‌السلام است؛ همان که پیش از آن‌که ما گام در رکابش نهیم، خود، همه راه را با خون خویش تطهیر کرده است.

مقصدمان، نه کربلای جغرافیا که کربلای درون است؛ آن نقطه ازلی که در ژرفای جانِ هر انسان، خیمه‌گاهی برپاست و هر دلی، نینوایی دارد که در تب‌وتابِ «هَل مِن ناصر ینصُرُنی» می‌سوزد.

پس بیایید بار سفر ببندیم؛ کفش‌های تعلق را از پای درآوریم و با پایِ برهنه، در حرمِ این آستانِ قدسی قدم نهیم. بیایید گوش جان بسپاریم به آواز نینوا؛ آوازی که هنوز، پس از هزار و سیصد و اندی سال، ذرّه‌ ذرّه جهان را به گریه و غرور می‌آورد و ما را می‌خواند تا از تماشاگرانِ مصیبت، به سربازانِ قیام بدل شویم.
 
بخش نخست: آهنگ نیامدگان (در انتظار موسم نینوا)
سکوت پیش از طوفان
هنوز بادهای «ذی‌‌الحجه» آرام آرام برگ‌های خزان‌زده خاطرات را جابه‌جا می‌کنند که ناله مبهمی از دوردست به گوش می‌رسد. گویی زمین، پیش از آن‌که رنگ بگیرد، نفس‌های آخرش را می‌کشد تا برای پذیرایی از مهمانان عزا آماده شود. 

آسمان نیز رنگ می‌بازد؛ نه از ابر، که از سنگینی بارِ تاریخی که قرار است یک‌بار دیگر بر دوش روزگار قرار گیرد. این لحظاتِ پیش از محرم، شبیه نفس‌های بلند پیش از نواختنِ نخستین نُتِ یک سمفونی غم‌انگیز است. همه چیز در انتظار است: کوچه‌ها در انتظار نوحه، سینه‌ها در انتظار زخم، دل‌ها در انتظار تپش‌های نامنتظره‌ای که فقط نام «حسین» می‌تواند برانگیزاند.

در این سکوتِ پرانتظار، گویی زمزمه‌ای شنیده می‌شود: «هَل مِن ناصر ینصُرُنی». اما این بار نه از صحرای کربلا، که از اعماق وجود آدمیانی که قرن‌ها پس از آن ظهر داغ، هنوز تشنه لبیک گفتن‌اند. محرم، پیش از آن که بیاید، در جان‌ها خانه می‌کند. گویی روح انسانِ معاصر، خسته از هیاهوی بی‌معنا، مشتاقانه در انتظار موسمی است که در آن، اشک، زبان دل شود و سکوت، فریادگر حقیقت.
 
رنگ باختن جهان در آینه یک نام
ناگهان، گویی پرده‌ای فرو می‌افتد. جهانِ رنگ‌باخته روزمرگی، در آینه یک نام، رنگ دیگری می‌گیرد: «محرم». این کلمه، تنها بر تقویم نقش نمی‌بندد؛ بر تاروپود وجود آدمی نقش می‌زند. خیابان‌ها کم‌کم سیاه‌پوش می‌شوند، اما این سیاهی، نه رنگ فقدان، که زمینه‌ای برای درخشش ستاره‌ای است که هرگز غروب نکرده است. 

صدای اذان که بلند می‌شود، گویی در «حی علی خیر العمل» آن، نوایی دیگر هم شنیده می‌شود: ندای «هل من ناصر ینصرنی» که در بطن تاریخ طنین‌انداز است.

آغاز محرم، مانند باز شدن دروازه‌ای به سوی حافظه جمعی بشریت است. ملتی که تاریخش را با خون نوشته‌اند، این‌بار با اشک، اوراق آن را ورق می‌زنند. هر سیاه‌پوشی، تنها یک لباس نیست؛ پرچمِ وفاداری به عهدی است که در دشت نینوا بسته شد. عهدی که در آن، مرگ سرخ بر زندگی ذلت‌بار ترجیح داده شد.
 
نخستین زمزمه‌های دلتنگی
دل، پیش از آن‌که زبان به سخن بگشاید، غرغر می‌کند. این غرغر، همان دلتنگی مبهمی است که با نزدیک شدن محرم، شکل می‌گیرد. گویی وجود آدمی، پیش از عقلش، فرا رسیدن این ایام را درک می‌کند. اشتیاقی دردناک برای گریستن، برای سوختن، برای در غم دیگری ذوب شدن. 

این همان «حزنِ مقدس» است که تنها در مکتب حسین علیه‌السلام معنا می‌یابد. حزنی که ناشی از ضعف نیست، برآمده از عظمتِ مصیبتی است که جان‌ها را به تکان درمی‌آورد.

در این دلتنگی آغازین، سوال‌هایی قد برمی‌افرازند: 
آیا من، آن‌قدر پاکدامنم که اشک‌هایم، شایسته ریختن بر مزار شهیدان کربلا باشد؟ 
آیا این سینه‌ای که می‌خواهم بزنم، لایقِ ثبتِ نام «یا حسین» است؟ 
این پرسش‌ها، نخستین گام‌های سفر معرفت است. سفر از ظاهرِ عزا، به باطنِ قیام.
 
بخش دوم: کاروان بی‌قراری (سفر از مدینه وجود تا کربلای جان)
بارِ سفر بستن
محملی که قرار است عشق را بر دوش کشد، آماده می‌شود. اما این بار، کاروان، کاروانِ جسمانی نیست؛ کاروانِ دل‌هاست که عزم سفر کرده‌اند. مقصد ظاهری، کربلاست؛ اما مقصد حقیقی، «خودِ حقیقی» انسان است. 

محرم، کاروان‌سالاری است که به جان‌های آشفته نظم می‌بخشد و آنها را در مسیری قرار می‌دهد که انتهایش، «خودشناسی» است. شناختی که در پرتو شناختِ حسین علیه‌السلام ممکن می‌شود.

در این سفر، هرکس بارِ خود را می‌بندد. بارِ برخی، اشک‌های انباشته است؛ بارِ برخی دیگر، ناله‌های خفه‌شده در گلو؛ و برای برخی، تنها سکوتِ سنگینِ حیرت. اما رهبرِ کاروان برای همه یکی است: آن که گفت «هرکه مرا شناخت، شهید شناخت مرا». 

حرکت از «مدینه وجود» _ که نمادِ آرامش و سکون است _ به سوی «کربلای جان» _ که نمادِ آزمایش و جنبش است _ آغاز می‌شود. این سفر، گذر از راحت‌طلبی به مسئولیت‌پذیری است.
 
عبور از بیابان‌های بی‌ایمانی
راه طولانی است و بیابان‌ها بی‌آب و علف. این بیابان‌ها، نمادِ همان فضای خفقان‌آورِ دنیای امروزند: بیابانِ بی‌ایمانی، بیابانِ بی‌عدالتی، بیابانِ بی‌غیرتی. 

کاروانِ دل‌ها، در این مسیر، با «کوفه‌های درون» نیز روبرو می‌شود. همان نیروهای خیانت‌پیشه‌ای که در وجود آدمی لانه کرده‌اند و وعده یاری می‌دهند، اما در لحظه حقیقت، پشت می‌کنند. محرم، فرصتی است برای شناسایی این «کوفی‌های نفس» و عزم‌کردن برای نبردی بزرگ‌تر از نبردِ بیرون: نبرد با خود.

در این گذر، بانگِ «أینَ الرّجالُ؟» نه تنها از تاریخ که از وجدان بیدار انسان نیز شنیده می‌شود. آیا مردانگی، تنها در میدان‌های نبرد جسمانی معنا می‌یابد؟ یا در میدانِ مبارزه با هوای نفس، با ظلمِ خاموش، با سکوتِ مرگبار در برابر بیداد نیز مردانگی‌هایی باید ظهور کند که وارثِ غیرتِ عباس علیه‌السلام باشند؟
 
وصول به سرزمین عطش
سرانجام، کاروان به «کربلا» می‌رسد. اما این کربلا، جغرافیای مشخصی نیست؛ حالتی از بودن است. حالتِ «عطش». عطشی که تنها آب فرات را نمی‌طلبد؛ عطشِ عدالت، عطشِ حقیقت، عطشِ معنویت. 

در این سرزمین، زمان متوقف می‌شود. گویی هر عزادار، خود را در آن ظهر داغ می‌یابد. صدای شرشر آب فرات که به گوش می‌رسد، اما به لب‌های تشنه نمی‌رسد، تنها یک روایت تاریخی نیست؛ استعاره‌ای است از تمام نعمت‌های مادی‌ای که اگر در مسیر باطل قرار گیرند، هرچند نزدیک، دورترین فاصله‌ها را با انسان ایجاد می‌کنند.

اینجاست که زبان دل، از حدّ یک مرثیه ساده فراتر می‌رود و به یک «مناجاتِ وجودی» تبدیل می‌شود. خطاب، مستقیم به آقاست: «آقاجان! تشنگی‌ات را می‌فهمم؛ نه تشنگی آب، که تشنگی لبیک. اما آیا من، از آن‌قدر معرفت برخوردارم که تشنگی حقیقی‌ات را درک کنم؟ یا تنها از گرسنگی و تشنگی جسمانی‌ات می‌نالم؟»
 
بخش سوم: سمفونی سوگ و حماسه (از اشک تا آگاهی)
نخستین ضربه‌های نی
عاشورا فرا می‌رسد. اما عاشورا، یک روز در تقویم نیست؛ یک «حالت» است. حالتی که در آن، تضادها به اوج می‌رسند: نور و ظلمت، وفا و خیانت، شجاعت و ترس، عطش و سیرابی معنوی. 

عزاداری، با نوای «نی» آغاز می‌شود. نی، نمادِ انسانی است که از اصل خود جدا افتاده و همواره ناله‌اش بلند است. این ناله، زمینه‌سازِ سمفونی عظیم سوگ و حماسه می‌شود.

در این سمفونی، هرکس سازی می‌زند. سینه‌زنان، با ضرب‌آهنگِ سینه، طبلِ رزم را می‌کوبند. ذاکران، با صدای محزونشان، ترجیع‌بندِ «یا حسین» را تکرار می‌کنند. اشک‌ها، مانند آرشه‌های نامرئی، بر تارهای دل کشیده می‌شوند و آهنگ‌هایی را می‌نوازند که در هیچ نت‌دانی ثبت نشده‌اند. اینجا، عزاداری، یک «هنرِ متعالی» است. هنری که در آن، رنج، به زیبایی تبدیل می‌شود و مرگ، به آواز زندگی.
 
ترانه‌های جداگانه، سمفونی واحد
به نظر می‌رسد هر بخش از این عزاداری، ترانه‌ای جداگانه است: مرثیه حضرت زینب علیها‌السلام، سوگ‌نامه ام‌کلثوم علیها‌السلام، ندای حضرت عباس علیه‌السلام، ناله طفل شیرخواره امام حسین علیه‌السلام. 

اما در حقیقت، اینها همه، بخش‌های یک سمفونی واحدند با نام «عاشورا». سمفونی‌ای که در آن، «شهادت» اوج نواست و «قیام برای حق»، غایت ریتم آن. این وحدت در عین کثرت، درس بزرگ عاشوراست: هرکس به اندازه ظرفیت خود در این حماسه سهیم است، اما همه در یک جبهه‌اند؛ جبهه «حق» در برابر «باطل».

در میانه این سمفونی، سکوتی ناگهان همه‌جا را فرامی‌گیرد: زمانِ خطبه سکوت‌شکنِ حضرت زینب علیها‌السلام در کاخ یزید. این سکوت، پرقدرت‌تر از هر فریادی است. نشان می‌دهد که حماسه کربلا، با شهادت امام حسین علیه‌السلام به پایان نرسید؛ با سخنرانی‌های بانوی قهرمان آن، تازه آغاز شد. 

اینجاست که زن، نه به عنوان‌ یک عنصر منفعل، که به عنوان‌ سربازِ خط ‌مقدمِ دفاع از ارزش‌ها ظاهر می‌شود. درسِ زینب علیها‌السلام به همه عزاداران این است: اشک باید به آگاهی تبدیل شود، سکوت باید به سخنرانی بی‌پروا مبدل گردد.
 
گذار از حزن به حماسه
اشک، اگر در مسیر درست جاری شود، نیرویی عظیم است. اشک بر حسین علیه‌السلام، تنها تخلیه احساسی نیست؛ شستشوی دیدگان دل است برای دیدنِ حقیقت. هر قطره اشک، مانند آیینه‌ای است که تصویرِ آن ظهر خونین را در خود منعکس می‌کند و به بیننده نشان می‌دهد. اما این نمایش، نباید در حدّ تماشا باقی بماند. باید از مرحله «حزن» به مرحله «حماسه» گذر کند.

حماسه، یعنی همان روحیه‌ای که امام حسین علیه‌السلام در کربلا تجسم بخشید: «هَیهاتَ مِنَّا الذِّلَّه». این شعار، تنها برای یک قوم و یک زمان نیست؛ برای همه آزادگان تاریخ است. عزاداری محرم، زمانی به کمال می‌رسد که این شعار، در جان عزادار نهادینه شود. آن‌گاه است که اشک، نه نشانه ضعف، که نمادِ قدرت می‌شود. قدرتِ گفتن «نه» به هرگونه ذلت و خواری. قدرتِ ایستادن در برابر باطل، حتی اگر تنها باشی.
 
بخش چهارم: مکتب سرخ (از شعور تا شهادت)
عاشورا؛ دانشگاه همیشه باز
واقعه عاشورا، یک حادثه تاریخی صرف نیست؛ یک «مکتب» است. دانشگاهی همیشه باز که درهایش به روی همه جویندگان حقیقت گشوده است. در این دانشگاه، دروسِ متنوعی تدریس می‌شود: درسِ آزادگی از زبان امام حسین علیه‌السلام، درسِ وفاداری از زبان حضرت عباس علیه‌السلام، درسِ صبر از زبان حضرت زینب علیها‌السلام، درسِ شجاعت از زبان علی‌اکبر علیه‌السلام، درسِ معصومیت از زبان علی‌اصغر علیه‌السلام.

هر سال محرم، همانند ترم جدید این دانشگاه است. عزاداران، دانشجویانی هستند که برای فراگیری این دروس حاضر می‌شوند. اما نکته اینجاست: در این دانشگاه، امتحان نه در پایان ترم، که در لحظه‌لحظه زندگی برگزار می‌شود. هر انتخاب، هر موضع‌گیری، هر سخنی، بخشی از امتحان است. محرم، فرصت مرور دروس گذشته و آماده‌سازی برای امتحانات آینده است.
 
شهادت؛ میوه درخت آزادگی
در این مکتب، والاترین درجه، «شهادت» است. اما شهادت، تنها به معنای کشته شدن در راه خدا نیست. شهادت، یک «سبک زندگی» است. یعنی آن‌قدر در راه حق ثابت‌قدم بودن که نفسِ بودنت، گواهی بر حقانیت آن راه باشد. 

شهدای کربلا، در یک روز شهید نشدند؛ تمام عمرشان را در مسیر شهادت گام برداشته بودند. محرم، یادآور این اصل است که برای رسیدن به درجه شهادت، باید از هم‌اکنون زندگی‌ات را «شهادت‌وار» بسازی.

اینجاست که مفهوم «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» معنا می‌یابد. یعنی هر روز، فرصتی است برای ایستادن در برابر باطل، اگرچه باطل، چهره‌های جدیدی به خود گرفته باشد. هر زمینی، میدانی است برای جهاد، اگرچه سلاح‌ها متفاوت شده باشد. 

کربلای امروز، ممکن است میدان مبارزه با فقر، با تبعیض، با فرهنگ‌های منحط، با استکبار جهانی باشد. اما روحِ حاکم بر همه این میدان‌ها یکی است: روحِ «هَیهاتَ مِنَّا الذِّلَّه».
 
سفید شدن آینده در پرتو خون سرخ
امام حسین علیه‌السلام فرمود: «إنی لم أخرج أشراً، ولا بطراً…». قیام او، برای اصلاح امت جدش بود. این اصلاح، با شهادت او و یارانش محقق شد. خون سرخ آنان، آینده سیاهِ بشریت را سفید کرد. سفیدی آینده، به معنای نابودی شر نیست؛ به معنای روشن‌شدن چراغ‌های هدایت در تاریکی‌های تاریخ است. هر سال محرم، این چراغ‌ها را پاک می‌کنیم و نورشان را تابناک‌تر می‌سازیم.

عزاداری، نوعی «تجدید عهد» با آن خون‌هاست. عهد می‌بندیم که اجازه ندهیم خون‌های پاکشان پایمال شود. عهد می‌بندیم که پرچم «یا حسین» را بر دوش بگیریم و در میدان‌های زندگی، سربازانی فداکار برای مکتب او باشیم. اینجاست که عزاداری، از یک عمل احساسی محض، به یک «تعهد عمل‌گرا» ارتقا می‌یابد.
 
بخش پنجم: وداع با خویشتنِ کهنه (محرم، خانه‌تکانی جان)
سیاه‌پوشی؛ کندن جامه رنگ‌های دروغین
سیاه‌پوش شدن در محرم، تنها یک رسم نیست؛ یک «نمادپردازی وجودی» است. سیاه، رنگِ فقدان نور است. ما با پوشیدن سیاه، اعتراف می‌کنیم که با فقدانِ آن آفتابِ هدایت، جهان‌مان تاریک شده است. اما در عین حال، این سیاه‌پوشی، نوعی «کندن» نیز هست. کندنِ جامه رنگارنگِ غرور، تکبر، خودخواهی، و تمام رنگ‌های دروغینی که بر تنِ روحمان پوشیده‌ایم.

محرم، فرصتی است برای «خانه‌تکانی جان». پیش از آن‌که خانه‌ها را برای پذیرایی از عزاداران حسینی آماده کنیم، باید خیمه‌گاه دل را برای پذیرشِ مهمانِ نازنینِ عشق، مهیا سازیم. این خانه‌تکانی، یعنی بیرون ریختنِ خاک‌های کینه، زدودنِ گردِ غرور، شستنِ پنجره‌های دل از دودِ گناه. تنها پس از این طهارت است که اشک، می‌تواند به «آبِ حیات» تبدیل شود و سینه‌زدن، به «ضربانِ حیات‌بخش».
 
اشک؛ رودی برای شستشوی گناهان
در فرهنگ عاشورا، اشک، تنها نشانه غم نیست؛ یک «عاملِ تطهیر» است. روایات بسیاری بر ثواب گریستن بر مصائب امام حسین علیه‌السلام تأکید کرده‌اند. چرا؟ زیرا اشکی که از عمق دل برای آن بزرگوار جاری شود، قلب را نرم می‌کند، روح را صیقل می‌دهد و انسان را از قساوت می‌رهاند. در دنیای امروز که قلب‌ها سنگین شده‌اند، محرم با سیلاب اشک‌هایش، این سنگینی‌ها را می‌شوید و سبکی پرواز را به جان بازمی‌گرداند.

اما اشک نیز مراتبی دارد. پایین‌ترین مرتبه، اشکِ عاطفی محض است. مرتبه بالاتر، اشکِ همراه با «تفکر» است. وقتی انسان در مصائب کربلا تأمل می‌کند و علل این فاجعه را می‌سنجد. بالاترین مرتبه، اشکِ «تعهدآور» است. اشکی که پس از آن، انسان عهد می‌بندد که زندگی‌اش را تغییر دهد، از ظلم دوری کند، به مظلوم یاری رساند. این اشک، همان است که امام زمان علیه‌السلام را به ظهور نزدیک‌تر می‌سازد.
 
سخن پایانی: از ماتم تا مَطلَع
بازگشت از نینوا با دلِ ققنوس‌وار
کاروان محرم به منزلگاهِ وداع می‌رسد؛ اما این وداع، سرآغاز رستاخیزی در جانِ ماست. محرم، برای آن‌که این سفر را نه با گام‌های مناسک، که با بال‌های روح پیموده باشد، هیچ‌گاه در تقویم محبوس نمی‌ماند؛ به بیکرانگی یک زیست‌جهانِ شیعی بدل می‌شود. 

محرم، پایان‌ناپذیرترین فصلِ هستی آزادگان است؛ نه ماهِ حزن، که مدارِ برافروختگی وجدان. نه ایستگاهی برای توقّف، که سکّوی پرتاب به ابدیت. از این سفر، نه «همان که بودیم»، که «دیگری» شده بازمی‌گردیم. 

دلِ ما دیگر تنها سوخته نیست؛ از دلِ سوخته، ققنوسی برخاسته است. اشک‌هایمان دیگر تنها شورِ غم ندارند؛ نمکِ بصیرت در آنها‌ حلول کرده است. سینه‌هایمان دیگر تنها نوحه‌خوانِ مصیبت‌های دشتِ کربلا نیستند؛ طبل‌های رزمی شده‌اند که ضربانِ «هیهات منّا الذلّة» را تا کرانه‌های تاریخ بانگ می‌زنند. 

محرم، ما را از وادی «ماتم» به ملکوت «مَطلَع» رسانده است؛ از نظاره خون، به شهودِ فتوح؛ از گریستن بر جسم، به چشم‌دوختن بر قیام.
 
عهدی بر ساحل فراتِ ازلی
و اما در پایان محرم، در آخرین پیچِ این وداعِ سالانه، بر ساحلِ فراتِ ازلی می‌ایستیم. فراتی که آبش، تشنگی‌های تن را سیراب نمی‌کند، که جان‌های عطش‌زده معنا را جرعه‌جرعه حیات می‌بخشد. لب‌ها را به احترامِ لبِ تشنه امام عشق بر هم می‌نهیم و عهدی می‌بندیم که طعمِ وفا را از وفاداران کربلا به ارث برده است.

عهد می‌کنیم که حسینی زندگی کنیم؛ یعنی قامتِ آدمیت را در برابر هیچ طاغوتی خم نکنیم، هرچند ریزشِ تیغ، تاروپودمان را از هم بدرد. یعنی در میانه میدانِ دنیا که تاریکی‌ها هر دم غلیظ‌تر می‌شوند، شمعِ «هل من ناصر» باشیم و پروانه‌ها را بخوانیم.

عهد می‌کنیم که زینبی سخن بگوییم؛ یعنی در کاخ‌های زرنگارِ ستم، خطبه حقیقت را با صلابتِ یک فاتح بخوانیم. اسارتِ تن را به سیادتِ کلام بدل کنیم و زبانمان تیغی شود که سرهای تفرعن را فرو می‌ریزد، بی‌آنکه قَطره‌ای خون بریزد.

عهد می‌کنیم که عباسی وفادار باشیم؛ یعنی تا آن لحظه که «جان» در شعله‌های غیرت می‌سوزد، از خیمه‌گاهِ ارزش‌ها پاسداری کنیم. وفاداری‌مان، نه تنها به پرچم که به پرچمدار؛ نه تنها به حرم که به حرمت.

و سرانجام، عهد می‌کنیم که منتظرِ مهدی عشق باشیم. همان که انتقام‌گیرنده راستین خون‌های به ناحق ریخته‌شده است؛ اما انتقام او، نه ویرانگری، که بنای مدینه‌ای است بر ستون‌های قسط و عدل. پس ما نیز در همین فرداهای نیامده، در زندگی‌های خُرد و کلان، عدالت را تمرین می‌کنیم؛ تا سربازانی لایق برای آن سپاهِ نور باشیم.
 
و این‌گونه، محرم می‌رود، اما عاشورا قیامت می‌کند…
ماه محرم به پایان می‌رسد. پرچم‌های سیاه در هم نوردیده می‌شوند، اما سیاهی عزا، در دل‌های ما به نورِ فجر بدل می‌شود. نوحه‌ها خاموش می‌شوند، اما بانگِ «یا حسین» در گوشِ جان، سرودی جاودانه می‌ماند. اشک‌ها خشک می‌شوند، اما رطوبتِ محبّت، همچنان جویبارِ وجودمان را روان نگه می‌دارد.

محرم می‌رود تا سال دیگر بازگردد؛ اما عاشورا، یک «رخداد» تقویمی نیست که پایان یابد. عاشورا، یک «راه» است. راهی که ابتدایش عشق است و انتهایش شهادت؛ و میان این دو، زندگی‌ای است که تنها در جریانِ جاری تکلیف، طعمِ هستی می‌چشد. عاشورا، قیامِ مستمرِ انسان است برای پرستیدنِ آزادگی. و هر که در این راه گام نهد، محرمِ دلش همیشگی است.

باشد که ما نیز، از قافله جاماندگانِ اشک نباشیم؛ از آنان باشیم که پیش‌تر از محرم، محرمی شده‌اند تا در روز دیدار، حضرتِ خون و پیام، ما را به خیمه‌گاه جاودانگی بخواند.

بارالها! اشک‌های محرم‌سوختگان را از گریبانِ سینه‌ها مگیر تا آن دم که این قطرات، به فرمانِ مهدیِ عشق، طوفانِ قسط را بر ویرانه‌های کفر و کین برانگیزند و ما را در صفِ سربازانِ صبح، به تماشای طلوع فجرِ خون‌بهای حسین علیه‌السلام بنشانی.


منبع: راسخون


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید