قزوین_ امروز اول مهر است. خورشید مثل همیشه از پشت کوهها سر زده، اما انگار نورش به پنجرههای برخی خانهها نمیرسد. در یکی از همین خانهها، مادری با چشمهایی خسته و جسمی رنجور از خواب برخاسته است. کسالت دارد، اما عشق مادری اجازه نمیدهد که تسلیم شود. پسرم باید امروز راهی مدرسه شود. صبحانه را آماده میکند؛ همان صبحانهای که فرزندش اصرار داشت نمیخواهد، اما دستان مهربان مادر، عشق را در لقمهها میپیچد.
این مادر، مثل هزاران مادر دیگر، امروز بیش از فرزندش مضطرب و مشتاق است. این سختی هر روزه، برایش دلنشین است؛ چون ثمره زندگیاش یک سال بزرگتر شده. آرزوهایش در وجود فرزندش خلاصه شده و تمام سختیها، در لبخند او معنا پیدا میکند. این را فقط یک مادر میفهمد؛ اینکه رشد و شادی فرزندش را ببیند، حتی اگر او غر بزند که «من دیگر بزرگ شدم»، خودش بیمار باشد و باز هم زیر قرآن او را راهی مدرسه کند.
تلویزیون را روشن میکند، چای دمکرده را مینوشد. نگاهش روی اپن آشپزخانه میافتد؛ لقمهای که فرزندش جا گذاشته. به سرعت پنجره را باز میکند و صدایش میزند. پسر با غرولند برمیگردد و اعتراض میکند: «به فکر خودت باش!»
گوشی موبایل را روشن میکند. خبری توجهش را جلب میکند: «مادر ماکان آوا مهر در بیمارستان بستری است.» یک لحظه خود را جای او میگذارد. برای یک مادر، تصورش نیز غیرقابل تحمل است که ثمره زندگیاش، در یک لحظه به خاطر تجاوز دشمن دیگر نباشد. چای سرد میشود و مادر، بیآنکه احساس سرما کند، به این میاندیشد که به عنوان یک شهروند چه کاری از دستش برمیآید. قلم در دست می گیرد و این نوشته را تقدیم میکند به صبر و استقامت مادران مینابی؛ تا ادای دینی کرده باشد به مادرانی که اول مهر برایشان معنای دیگری دارد.
امروز، برای بعضی از مادران، خبری از غرزدنهای صبحگاهی فرزندشان برای دیرشدن مدرسه نیست. خبری از تماس بعضی از معلم ها و پرسیدن تکالیف نیست. ۱۶۸ دانشآموز و معلم مدرسه شجره طیبه میناب، امسال در صف مدرسه حاضر نمیشوند و نامشان در فهرست حضور و غیاب خوانده نمیشود.
این ۱۶۸ دانشآموز، باید بخشی از جمعیت ۱۶.۵ میلیون نفری دانشآموزان کشور میبودند. اما امروز، پشت نیمکتهای مدرسه نیستند. امروز، ۱۶۸ مادر نیز دیگر وجود روحی ندارنند.
آنها هر روز، در میان زندگی معمولی، با نبود فرزندشان روبهرو میشوند. یک روز با دیدن عکس، یک روز با شنیدن صدایی شبیه او. بعضی داغها با گذشت زمان کمرنگ نمیشوند؛ فقط یاد میگیری با آنها زندگی کنی.
اما اگر قرار باشد از میناب فقط با زبان داغ و فقدان حرف بزنیم، بخش دیگری از این قصه را ندیدهایم. قصه مادرانی که با همین داغ، زندگی را ادامه می دهند. مقاومت همیشه آن چیزی نیست که در میدان دیده میشود. گاهی مقاومت، صبحی است که مادری با چشمهای خسته از خواب بیدار میشود و با وجود تمام سنگینی خانه، زندگی را پیش میبرد. گاهی مقاومت، همین است و حماسه واقعی همینجا اتفاق میافتد. جایگاه مادران مینابی به اندازهای عظیم و اثرگذار است که میتوان بر پایه آن مجموعهای از فعالیتهای علمی، فرهنگی و پژوهشی طراحی و اجرا کرد. این مادران، نه فقط قربانیان جنگ، بلکه راویان صبر و استقامتاند.
دشمن خبیث و نادان مگر نمیداند که زنان و کودکان طرف جنگ نیستند؟ مادرانی که خود نیز قربانی جنگ هستند، باید در کنار دختران، پسران، معلمان و دیگر شهدای حادثه میناب دیده شوند.
امروز مادر مسلمان مینابی باور دارد که فرزند شهید خود را از دست نداده، بلکه او را با حیاتی متعالی باز یافته است.
امروز وظیفه ماست که معانی عمیق این رخداد را استخراج کرده و آن را به مجموعهای از آثار علمی و فرهنگی تبدیل کنیم. باید صدای مادرانی باشیم که دیگر صدایی برای فریاد ندارند. باید روایتگر حماسهای باشیم که در سکوت خانهها در میان چای سرد و لقمههای جاگذاشته در حال وقوع است.
اعظم علویری
انتهای پیام/۱۰۰۴
یادداشت / حسین زارع
یادداشت| روایتی از حماسه جهادی بسیجیان در جنگهای ۱۲ روزه و رمضان
یادداشت|