
به گزارشخبرگزاری بسیج از زنجان, همیشه دیدار با خانواده شهدا حس قشنگی دارد، چراکه هریک از شهدا قهرمانانی بودند که همین هم موجب جاودانه شدن آنها شده است، امروز نیز قرار است به دیدار چند خانواده شهید برویم، ساعت 9 صبح است که مدیر روابط عمومی سپاه استان زنجان با من تماس میگیرد و از من میخواهد تا همراهشان برای ضبط فیلم دیدار با خانواده شهید بروم، در ابتدا تصور میکنم دیدار با پدر یا مادر شهید است، مشتاقانه قبول میکنم، مدیر روابط عمومی سپاه با صدایی لرزان میگوید: امروز قرار است به سه خانواده شهید خبر شناسایی شدن فرزندشان را بدهیم، این جمله را که میشنوم، پاهایم سست میشود، خبر شهادت بدهیم، من تاکنون تجربه نداشتهام که خبر مرگ کسی را به عزیزانش بدهم، حس عجیبی دارم، حتی یک لحظه هم نمیتوانم خودم را در جایگاه خانواده شهید قرار دهم.
با اکیپ روابط عمومی سپاه استان زنجان راهی میشویم، در مسیر اسامی شهدا را اعلام میکنند، شهید اروجعلی ابوالفضلی زنجانی، دوستعلی مقدم و شهید سیدجمال احمدی که هر سه این شهدا در عملیات خیبر در جزیره مجنون به شهادت رسیدهاند.
در ابتدا قرار است به خانه شهید اروجعلی ابوالفضلی زنجانی و دوستعلی مقدم برویم، با خودم فکر میکنم، مادر این شهدا اگر خبر را بشنوند، چه واکنشی نشان میدهند، چگونه میتوان به پدری خبر شهادت فرزند را داد که با صحبتهای معاون روابط عمومی سپاه استان متوجه میشوم، پدر و مادر شهدا تاب دوری از شهید را نداشته و قبل از ما و در آن دنیا به دیدار شهید رفتهاند.
به نزدیکی منزل شهید که میرسیم تابلوی خیابان منزل شهید توجه مرا به خود جلب میکند، «خیابان خیبر پنجم» انگار خیابان نیز خبر از شهادت دارد، وارد منزل میشویم، چند نفر به استقبالمان میآیند، انگار نگاههایمان خانواده شهید را متوجه موضوع کرده است.
مسئول نمایندگی ولی فقیه سپاه استان زنجان با چشمانی اشکبار خبر شناسایی شهید را میدهد، همه ساکت میشوند، فقط صدای گریه خواهر و برادر شهید است که شنیده میشود، اما حیف از اینکه مادر نیست که های های برای فرزند گریه کند و پدر با غرور مردانهاش آرامش بخش قلب ناآرام خواهر شهید باشد، برادر شهید با اشک صحبت سخنش را آغاز میکند، با صدای لرزان از حس و حال مادر شهید میگوید، زمانی که پس از 24 سال انتظار چشم از دنیا فرو بست.
* فاصله بین شهادت و شناساییشان تقریباً یکسان بود
او جریان شهادت برادرش و داماد خانواده را توضیح داده و میگوید: اروجعلی و دوستعلی در عملیاتهای زیادی با هم شرکت داشتند آخرین عملیات «خیبر» بود که در اسفند سال 62 اتفاق افتاد، آنها دوست صمیمی هم بودند، با هم تصمیم به رفتن به جبهه گرفتند، به اصرار هم در یک گردان و یک عملیات شرکت کرده و یک وصیت کردند.
خواهرم قبر من همچون بانویمان حضرت فاطمه (س) ناپیدا خواهد بود، همین را شهید دوستعلی مقدم میگوید: همسرم پیکر من همچون بانویمان حضرت فاطمه زهرا(س) گمنام دفن میشود، اما گمنام نشدند و در زمان تفحص در کنار هم در 30 کیلومتری منطقه طلائیه پیکر مطهرشان پیدا شد.
پیکر شهدا شناسایی و انتظار 32 ساله خانواده به پایان رسید، اما چه دیر آمد که مادر 24 سال با اشک چشم به راه نشست و خبری باز نیامد و فرزندش از راه نرسید، مادری که شاید تا روز آخر منتظر آمدن فرزند بود نه شنیدن خبر شهادتش.
با صحبتهای برادر شهید، جمعیت حاضر یک صدا گریه میشود، نمیدانم گریه برای چیست، به خاطر شهادت شهید، به خاطر مادری که 24 سال به انتظار نشست و فرزند را ندید، یا شهیدی که رفت و نبود تا دخترش را ببیند، اما با رفتنش راحتی را نه برای خانواده خودش بلکه برای کشور به ارمغان آورد.
* شهید سوم
از منزل شهید اروجعلی ابوالفضلی زنجانی و دوست علی مقدم به سمت خانه شهید سید جمال احمدی میرویم، شهید احمدی در زمان شهادت 17 سال بیشتر نداشته است، از کوچهها میگذریم و به در خانه شهید میرسیم، خانه شهید درست کنار مسجد بابالحوائج است، زنگ خانه را که میزنیم پدر شهید به استقبالمان میآید. خوشامدگویی او با لهجه شیرین آذری است، خانه ساده و بیپیرایهای دارد.
پدر شهید اما آرام و ساکت نشسته است، از او سراغ جمال را میگیریم، گوشهای پدر به دلیل کهولت سن سنگین شده است، سخنمان را که متوجه میشود، خاطرهگویی آغاز میشود. منتظر بهانهای است تا تعریف کند، انگار خیلی وقت است کسی از او چیزی در مورد جمال نپرسیده است، خیلی بچه خوبی بود، این را با صدایی بغضآلود میگوید، دستان لرزان و چشمان سرخ، با افتخار رو به حضار میگوید:«آقا پسرم دیپلم داشت که به جبهه رفت، بعد از مدرسه در بسیج بود، اینقدر خطش خوب بود که همه کارهای نوشتاری اهالی محل رو جمال انجام میداد، برای همه وصیتنامه مینوشت، برای خودش هم نوشته»، این را میگوید و آسمان چشمهایش بارانی میشود، محکم قاب عکس پسرش را در آغوش گرفته است، انگار میداند که چه اتفاقی افتاده، حال و هوای ما هم دگرگون شده است.
بوی شهادت میوزد. دیگر دست خودمان نیست، بغض کردهایم و در خود فرو رفتهایم، اما انگار کسی جرأت گریه کردن در پیش چشم پدر شهید را ندارد که خودش پیشقدم میشود و دوباره با صدای بلند میگوید: آقا جمال تنها پسرم بود، بدون مادر راهی جبهه کردمش، همین گفته پدر کافی بود که بغضها بشکند، خواهران شهید که خبر شناسایی تنها برادرشان را دادهاند، گریهای از سر درد و دوری تنها برادرشان میدهند.
* لباس مقدس بسیجی، لباس دامادی و سنگر حجلهگاه من است
یکی از خواهران شهید وصیتنامه شهید را در آغوش گرفته و آن را میبوسد، وصیت نامه پس از نام خدا با این آیه از قرآن آغاز شده است؛ "وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ"، شهید احمدی در وصیت نامه خود از پدرش حلالیت خواسته و در بخشی از وصیتنامه نوشته است «پدر من از شما تقدیر میکنم که سالیان سال برای من زحمت کشیدید و به من اجازه دادید که به یاری رهبرم بروم که همان حامی دین است، بشتابم و به ندای «هل من ناصرا ینصرنی» امام حسین (ع) لبیک بگویم، پدر جان من چنین سعادتی را ندارم که شهید شوم، اما اگر این سعادت ابدی نصیب من شد، در هر جایی که شما نظر دهید، مرا دفن کنند، اما به بنده نسبت ناکام ندهید، چراکه لباس مقدس بسیجی، لباس دامادی است و سنگر حجلهگاه من است و خونم رنگی است که جاودانه خواهد جوشید و هرگز پاک نمیشود»، وصیتنامه که قرائت میشود، بغض 32 ساله پدر میشکند و گریهاش فضای خانه را پر میکند، پس از اعلان مراسم عزا و تشییع و تدفین شهدا از منزل شهید سید جمال احمدی خارج میشویم، به وصیتنامه شهید فکر میکنم که در بخش پایانی آن نوشته بود، در صورت امکان یک سال نماز و روزه استیجاری برای من به عمل آورید، میخواهم بگویم، ای شهید بزرگوار یک سال نماز را میهمان من به پاس روزهایی که آرامش نداشتی تا من و امثال من آرامش داشته باشیم.
* روایت نامداران گمنام
در فکر حال و روز خانواده شهدای شناسایی شده هستم که به جلوی در سپاه استان زنجان و مجموعهای که دو شهید گمنام در آن مدفون هستند، میرسیم، ناگهان به یاد دو شهید گمنام میافتم که آنها نیز همراه سه شهید شناسایی شده میهمان زنجان هستند، چه غریب هستند این نامداران گمنام، خدایا چه میگذرد در قلب مادر شهید گمنام، شهید نامدار گمنامی که سکوت اختیار کرده، شاید نمیداند، هنوز مادر پیرش در خانه به انتظار مسافرش نشسته است و شبها با گریه از خواب میپرد به خیال اینکه فرزندش برگشته است.
شاید نمیداند، پدر در غم انتظار فرزند عمرش سر آمده است، نمیداند کسی نیست مادر را به دکتر ببرد، نمیداند هر بار که خبر آمدن شهید گمنام را میدهند، دل مادر میلرزد که شاید مسافر او برگشته است و ...
* زنجان میزبان پنج شهید دفاع مقدس
گفتنی است؛ این روزها استان زنجان میزبان پنج شهید شامل دو شهید گمنام و سه شهید شناسایی شده است که ساعت 18 پس از استقبال از شهدا، مراسم گرامیداشتی در حسینیه فاطمه الزهرا (س) سپاه انصارالمهدی (عج) استان زنجان در جوار مزار دو شهید گمنام برای آنها برگزار و سپس از ساعت 21 شب مراسم شام غریبان شهدا در حسینیه اعظم زنجان برگزار خواهد شد.
ساعت هشت صبح پنجشنبه مراسم وداع با شهدا در حسینیه فاطمه الزهرا (س) سپاه انصارالمهدی (عج) استان زنجان با حضور خانوادههای شهید برگزار و مراسم تدفین و تشییع نیز ساعت 10 صبح همان روز در مزار شهدای پایین برای سه شهید شناسایی شده برگزار و پیکر مطهر دو شهید گمنام نیز برای تشییع و تدفین به خرمدره انتقال خواهد یافت.
روحشان شاد و یادشان گرامی