به گزارش خبرگزاری بسیج از خراسان رضوی، 8 تیرماه سالروز بمباران شیمیایی سردشت و روز
مبارزه با سلاحهای شیمیایی و میکروبی است. همین مسأله بهانهای شد تا گفتگویی
داشته باشیم با یکی از قربانیان این سلاحها در جنگ تحمیلی .*در ابتدا خودتان را معرفی کنید؟
بسم الله الرحمن الرحیم،محمود میانبندی هستم، فرزند عبدالجواد که در سال ۱۳۳۸ در
روستای میانبند بلوک عشق آباد شهرستان نیشابور متولد شدم و اکنون در شهر نیشابور
زندگی میکنم.
*چه
سالی به جبهه اعزام شدید؟
در اواخر سال ۶۱ به جبهه اعزام شدم،در آنجا با صحنههایی روبرو شدم که برگشتن را
خیلی برایم سخت کرد،لذا ماندگار شدم.
*در چه سالی مجروح و شیمیایی
شدید؟در کدام عملیات، خاطره آن روزها را بگویید؟
در پایان سال ۶۱ در عملیات مسلم بن عقیل بود که بر اثر نارنجک دستی مجروح شدم،در
والفجر ۳ هم شیمیایی زدند اما چیزی احساس نکردم،در سقوط بار دوم مهران ما از اهواز
نیروها را به ایلام بردیم و سپس از آنجا به مهران،به خاطر اینکه تدارکات نداشتیم
مجبور بودیم گردان را از تیپهای دیگر اداره کنیم،در امتداد رودخانه کنجان چم
پایگاهی بود به نام شهید حیدری که بچههای لشگر پنج نصر آنجا سکونت داشتند،یک روز
برای تهیه یخ به همراه یکی از دوستانم به آنجا رفتیم،وقتی وارد پایگاه شدیم متوجه
شدیم که هیچکس در آنجا نیست و حتی یک نگهبان هم نبود،در کانتینر یخ باز بود و میوهها
روی زمین ریخته بود،مانده بودیم چه اتفاقی افتاده است،کم کم متوجه شدیم آنجا
شیمیایی زدهاند،ناگهان نگهبانی که لباس مخصوص ضد شیمیایی به تن داشت را دیدیم به
سمت ما آمد و گفت،شما چرا به اینجا آمده اید و اوضاع شما و لباسهایتان مخصوص این
محیط نیست،فورا پایگاه را ترک کنید.
من گفتم اگر چیزی هم بوده است تا حالا تمام شده است،به همراهم آقای حسینی که از
پاسداران گردان فلق و مسئول تدارکات بود،گفتم بیا یخها را ببریم،چون هوا خیلی گرم
بود یخ واقعا برای ما جنبه حیاتی داشت و عطش رمق بچهها بریده بود.شروع کردیم با
کمک سید عبدالله به بار کردن یخها،بعد یخها را بردیم در رودخانه و کامل شستیم به
طوری که نصف بیشتر آنها از بین رفت.این را هم بگویم که از رودخانه کنجان چم آب میرفت
به سمت باغ رضا آباد،آنجا آب تمیز و سرعت داری بود،از آنجا که میدانستم روی یخها
شیمیایی که ریخته است از نوع بارانی است در کانال آب طوری آنها را شستم که یقین
پیدا کردم مشکلی ایجاد نمیکند و الحمدالله مشکلی هم برای بچهها ایجاد نکرد. دو و
سه نوبت این طور صحنهها برایم پیش آمد،در جبهه احساسی از اثرات شیمیایی پیدا
نکردم،بعد از آنکه جنگ تمام شد،۲ سال بیشتر نگذشته بود که سرماخوردگی گرفتم و همین
بهانهای برای تنگی نفس من شد،به دکتر مراجعه کردم و کار به جایی رسید که دکترها
به من گفتند باید پیوند ریوی شوید،یکی از آقایان پزشک به من گفت،شما شیمیایی هستید
و فکر نکنم با پیوند ریه قضیه حل شود و اکنون چندین سال است که با شیمیایی مبارزه
میکنم و ۱۸ سال است که اکسیژن از دماغ من برداشته نشده است.
*از مشکلاتی که شیمیایی برای شما در
خانواده بوجود آورده است بگویید؟
هر مریضی مشکلات خود را دارد،بدنم قبل از شیمیایی ترکش داشت،برخی جانبازها را میدیدم
مخصوصا رفیقی داشتم به نام غضنفر که یک دست او قطع بود با او خیلی رفیق بودم،گاهی
اوقات به دلیل اینکه یک دست داشت تعادلش بهم میخورد و میافتاد و من او را میگرفتم،وقتی
او را میدیدم تاسف میخوردم که اینها اینطور هستند و من هیچ کاری نکردهام،اما
وقتی شیمیایی به سراغم آمد دیدم این مادر تمام دردها است،در عملیات مهران هم موج
انفجار شدیدی گرفتم و تشنج میکردم،زود عصبانی میشدم،وقتی اینها به سراغم آمد
فهمیدم معنای مریضی و جانبازی چیست.همسر من یک زن روستائی است که به خاطر من هم
نبود به خاطر بچهها مجبور بود با من بسازد که در این بین خداوند یک بچه معلول هم
به ما داد که شاید همان اثر شیمیایی باشد،یک روز خانومم به من گفت،ما نباید ناشکری
کنیم از بد،بدترم هست.من معتقدم این مصاحبههایی که با جانبازان میشود و آنها
همسران و خانواده خود را قهرمان اعلام میکنند یک حقیقت واقعی است.گوینده هرکس است
شنونده باید عاقل باشد،به هرحال همسران و خانواده ما هم انسان هستند،آنها هم
عصبانی میشوند،آنها هم خسته میشوند،ولی ما چارهای جز تعریف نداریم به یک کلمه
برایتان تمام کنم فقط خدا صبر بدهد.
*تا به حال پیش آمده است
فرزندانتان شما را سرزنش کنند؟(به دلایل مشکلات مختلف)
آنها هم انسان هستند،آنها هم حقی دارند،آنها هم جوان هستند،در حالی که اشک در
چشمانش حلقه زده میگوید،میخواهند بابا خوب باشد،میخواهند سرفههای شبانه بابا
که خواب را از چشمان آنها گرفته تمام شود،میخواهند وقتی سر سفره مینشینند دیگر
با این صحنه روبرو نشوند که خلطهای سینه پدر به دلیل سرفههای زیاد خارج شود و
آنها مجبور شوند سفره را ترک کنند.معمولا در مریضی ما وقتی فشار تنفسی میآید خودت
را نمیتوانی کنترل کنی و انسان مجبور میشود به کارهایی که از ذکر آن در اینجا
معذورم و حتی خودت را هم نمیتوانی حرکت دهی.این قضیه خیلی اتفاق می افتد،آنقدر
شده است که همسرم را از خواب بیدار کردهام که دیگر رویم نمیشود او را بیدار
کنم.بچه که بودم کتاب امیر ارسلان را زیاد میخواندم در آنجا شعری بود که ذکر این
روزهای من است،تا کی ما زنده باشیم نمیدانم/من به مردن راضیم پیشم نمیآید اجل.
یک دستگاهی هم خریدم که خیلی سر و صدا دارد،نصف شب به یکباره میبینی دستگاه را
خاموش کردند،آنها هم حق دارند،صدا اذیتشان میکند.
*از مشکلات خود در اجتماع بگویید؟
این دستگاه تنفس که میبینید سنگین است،خانه ما پله دارد،معمولا هر بار یکی از این
سنگهای پلههای خانه بر اثر برخورد با کپسول تنفس میشکند،به عنوان مثال یک روز
به بانک مراجعه کرده بودم از شخصی خواستم که چک من را به رییس بانک بدهد تا وصول
شود،آقایی که چک را برده بود برگشت و گفت،رییس بانک گفته است بگو بیاید سر صف
بایستد، بعد دوباره آن شخص رفت گفت،این فرد جانباز است نمیتواند بیاید،رییس بانک
گفته بود این مشکل ما نیست.به دلیل مشکل تنفسی نمیتوانم زیاد از کپسول اکسیژن دور
باشم.بچه ها هم که همیشه نمیتوانند درگیر من باشند.
*صحبت شما با نسل جوان انقلاب
چیست؟
این را بدانند این مملکت به راحتی بدست نیامده است،من در اول صحبتم گفتم صحنههایی
را دیدم که نتوانستم برگردم که یک تکه از آن را میگویم،پیرمردی بود بومی حمیدیه
که سلاح به دست گرفته بود و میجنگید،باب صحبت را با او باز کردم به او گفتم شما
چطور؟گفت من کجا بروم،ادامه داد،وقتی عراقیها آمدند من با دخترم در باغ کار می
کردیم،دخترم ۱۰ سال بیشتر نداشت،کوچک بود،سربازان رژیم بعث در مقابل چشمانم به او
تجاوز کردند و دخترم مقابل چشمانم جان داد. خرمشهر که رفتم تمام ریلهای قطار را
کنده بودند،خانههای مردم که می رفتی با بهترین مبل و صندلی ها رها شده بود.اگر آن
جوانها آن روز میدان را خالی میکردند،ایران ما امروز شاید وضعی داشت از سوریه و
یمن هم بدتر،من تعجب میکنم از کسانی که مدام سنگ رژیم گذشته را به سینه میزنند،مگر
فراموش کردیم که آن روزها نه برقی بود و نه آبی بود، هیچی در روستاها نبود ولی
امروز به هرخانهای که میروی الحمدالله تمام امکانات هست.
صحبت شما با مسئولین چیست؟
سال گذشته نزدیک افطار، برنامه تلویزیونی را نگاه میکردم به نام صندلی داغ،مهمان
آن روز برنامه خانم بهاره رهنما بود،برنامه این بود که صحنهای از جبهه را نشان میدادند
و مهمان برنامه باید فی البداهه نظرش را راجع به آن میگفت،راستش تا قبل از دیدن
این برنامه فکر میکردم اینها مطرب هستند،اما آن روز خانوم رهنما جمله ای را گفت
که وقتی شنیدم دیدم اینها قشر باسواد جامعه هستند.ایشان گفت،اگر اینها می بودند
این نبودیم که الان هستیم.وقتی هم میگوییم مسئول یعنی هرکسی در برابر وظیفهلش
مسئول است و صرفا منظورمان مدیران نیست.
در پایان اگر صحبتی ب دارید
بفرمایید؟
من تشکر میکنم از شما و خوانندگان محترم که پای حرفهای من نشستید و برایتان
آرزوی موفقیت دارم.
ممنون که وقتتان را به ما دادید.
گفتگو از: حسین نجفی