۱۲ / شهريور / ۱۴۰۵ - 03 September 2026
17:16
کد خبر : 9179474
۱۳:۵۰

۱۳۹۸/۰۷/۰۶
با شهدای کمیجان/

همسرم به فرزندانم درس آزادگی و دینداری بده

به گزارش خبرگزاری بسیج استان مرکزی از کمیجان؛هفته دفاع مقدس فرصتی مناسب برای یادآوری از رشادت های رزمندگان اسلام که در دوران دفاع مقدس به ندای رهبرشان لبیک گفته و در دفاع از آرمان های انقلاب اسلامی و تمامیت ارضی کشور به پاخواسته در این راستا دفتر خبرگزاری بسیج شهرستان کمیجان به معرفی شهدای والامقام این خطه از استان مرکزی پرداخته است؛

شهیدتقی خسروبیگی

زندگی نامه:
شهید تقی خسرو بیگی در تاریخ 01/03/1324 در روستای خسروبیگ از توابع شهرستان کمیجان متولد شد. ایشان از همان ابتدای کودکی علاقه بسیار زیادی به درس خواندن داشت و تلاش، هوش و ذکاوت او در این امر نیز باعث شد تحت هیچ شرایطی از تحصیل دست نکشد و تا مقطع دیپلم تحصیلات خود را ادامه داد.

پس از گذراندن دوران دبیرستان و دریافت دیپلم به عضویت ارتش در آمد و با این که در نظام گذشته ارتشی بود اما یک فرد مسجدی و مقید به دین و اسلام بود و با توجه محدویت های بسیار شدیدی که برای نظامی های آن زمان وجود داشت اما ایشان سعی می کردند در تمامی مجالس و مناسبات مذهبی حضور فعالی داشته باشند. در ارتش دوره های مختلف نظامی را گذرانده بودند و از نیروهای برگزیده ارتش به شمار می رفت.

ایشان متاهل بودند و دارای سه فرزند پسر و با این حال و با وجود همه ی سختی هایی که برای این شهید والا مقام وجود داشت، یک لحظه نیز دست از تلاش خود در جهت مبارزه با حکومت پهلوی بر نداشت و نام خودش را به خوبی در زمره ی مبارزین انقلاب اسلامی ثبت نمود.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران و با شروع شدن جنگ تحمیلی برای عزیمت به جبهه روزشماری می کرد، گویی برای دیدار معشوق خود عجله ای دو چندان دارد بعد از گذشت سه ماه از جنگ حتی از خانه ی در حال ساخت خود نیز چشم پوشی کرد و به فکر ساخت خانه ی ابدی خود در بهشت برین به سرعت خود را به جبهه ی نبرد حق علیه باطل رساند. در جبهه از فرماندهان نامی ارتش بود و نسبت به وطن و اسلام فداکار.

سرانجام در ارتفاعات منطقه بازی دراز و در عملیات امام علی (ع) آنجا که گلوله ای پیشانی اش را شکافت، به آرزوی قلبی خود رسید و همانند پرنده ای که از قفس آزاد می شود، به دیدار معبود خود پرواز کرد اما پیکر مطهرش به میهن باز نگشت و مفقود شد. بعد از 36 سال در میان شهدای تفحص شده آثار باقی مانده پیکر او پیدا شد و در تاریخ 14/5/1395 در شهر قم دفن گردید.

خاطره از زبان فرزند شهید:
پدرم زمینی خرید تا خانه ای برایمان بسازد خودش هم مشغول ساخت و ساز شد ما هم به او کمک می کردیم، از رفتارهایش متوجه شدم می خواهد به جبهه برود. آن زمان ایشان گواهی معافی هم داشت و در منطقه ابیک مسیول پدافند هوایی بود، می توانست به جبهه نرود اما سه ماه که از جنگ گذشته بود گفت: می خواهم بروم. مادر گفت: من با این سه بچه با بنایی و مستاجری چه کار می توانم انجام دهم؟ پدرم گفت: من این همه دوره دیدم، اگر من و امثال من نرویم فاتحه مملکت و اسلام خوانده است.

پدرم فقط عید را به مرخصی آمد کاملاً به یاد دارم از همان زمان حس غربت داشتم. پدرم هر کجا می رفت به دنبالش می رفتم. نمی دانم چرا اما احساس می کردم دیگر او را نمی بینم، گاهی دقیقه ها می نشستم و فقط پدرم را تماشا می کردم. روزی هم که رفت حس غریبی داشتم که هنوز به یاد دارم.

چند وقت قبل هم رزم پدرم دکتر صالح زاده متخصص اطفال از تبریز از طریقی شماره من را پیدا کرده بود با من تماس گرفت و گفت: من هم رزم پدرت بودم. در زمان جنگ که انقلاب فرهنگی شد و دانشگاه ها تعطیل شد من هم به جبهه رفتم. شهید خسرو بیگی هم که تخصص من را دید خواست تا جز نیروهای او باشم و گروهبان پدرت شدم.

هم رزم پدر می گفت: شهید همه حرف هایش را به من می گفت. شب عملیات به من گفت: من از یک مسیله خیلی ناراحت هستم وقتی به مرخصی رفته بودم پسرانم از من دوچرخه خواستند اما به خاطر بنایی و این که سه ماه بود حقوق نگرفته بودم نتوانستم دوچرخه را برایشان بخرم. گفتم: برگشتم می خرم اما ناراحت هستم کاش دوچرخه را خریده بودم.

می گفت: شهید خسروبیگی حتی شب عملیات گفت: لباس عادی بسیجی ها را می خواهم به تن کنم تا درجه نداشته باشم هم مانند این بسیجی ها باشم هم اگر اسیر شدم شناسایی و تخلیه اطلاعاتی نشوم. لحظه آخری که از من خداحافظی کردم هنوز حالت چشمانش را به یاد دارم من از دوربین نگاه می کردم تیر به پیشانی اش اصابت کرد و به شهادت می رسد. تلاش زیادی کردیم اما نتوانستیم پیکر شهید را برگردانیم. روزی که خبر بازگشت پدرم را به هم رزمش دادم گفت: پیشانی اش را نگاه کن ببین جای گلوله هست اما جمجمه پدرم باز نگشته بود.

وصیت نامه:
بسم الله الرحمن الرحیم
وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ اَمْوَاتًا بَلْ اَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ.[101]
درود به رهبر عالی قدر انقلاب حضرت امام خمینی (قدس سره). تنها آرزوی من شهادت در راه اسلام عزیز است و اگر خداوند متعال چنین محبتی به بنده نا قابل و عاصی نمود، همسر، فرزندان و تمام اقوام من افتخار نمایند و امیدوارم به چنین درجه ای نایل شوم. سلام من را به رهبر و نایب امام زمان (عج) برسانید و در شهادتم به فرزندانم لباس نو بپوشانید و به آن ها بگویید: پدرتان در راه حق و امام حسین (ع) قدم برداشت و آن ها هم این راه را تا قیامت ادامه دهند.

چند کلام به همسر عزیزم؛ من از تو راضی هستم، برای من فغان نکن، در نگهداری سه فرزندم محمدحسین، محمدرضا و محمدمهدی کوشا باش و به آن ها درس آزادگی و دینداری یاد بده، می خواهم مثل زینب (س) در مصایب و مشکلات باشید. اما جنازه من را در قم دفن کنید و در عزای من را بخوانید، به آقا امام زمان (عج) توسل کنید، خیلی به آقا علاقه دارم و بگویید ای مردم، این سرباز نا بوده، سلام من را به پدر 80 ساله ام برسانید و ایشان را دلداری دهید.

 انتهای پیام/


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید