
به گزارش خبرنگار خبرگزاری بسیج استان خراسان رضوی از مشهد؛ گاهی یک قاب عکس ساده از نگاه دیگران، فقط چوب و شیشه است اما برای بعضی دلها، خودش یک پناهگاه است، یک ایمان جاری، یک امید زنده و یک روایت بیصدا از عشق، اینجا قرار نیست از یک قاب عکس حرف بزنم، بلکه از دل کندن از یک رفیق ۱۲ ساله میگویم، از جایی که فهمیدم بعضی ودیعهها را باید به جای اصلیشان برگرداند، حتی اگر سالها مونس دل و سنگ صبور آدم بوده باشند.
روایت قاب عکسی که با همرزم شهید حاجیزاده راهی کربلا شد
میخواهم از یک قاب عکس بگویم؛ قابی که زرق و برق نداشت، نه رنگهای چشمگیر، نه قابهای تجملی، یک قاب عکس ساده، اما پشت همین سادگی، یک دنیا اقتدار، یک عالم شکوه و یک قامت صلابت و ایمان بود.
این قاب عکس، تصویر حضرت آقا بود که مشرف شده بودند به حرم مطهر امام رضا جان، تصویری سراسر عشق و ارادت بود، عشق حضرت آقا به خورشید خراسان، به امام رئوف، قاب عکس گاهی روی دیوار بود، گاهی در کتابخانه کنار کتابهایی که عاشقانه دوستشان دارم و گاهی هم کنار تلویزیون، برای ما مشهدیها، قاب عکس آقا توی حرم امام رضا (ع) عطر و بوی خاصی داره، وقتی دو خورشید در یک قاب باشند، دلبری سادهترین هنرنماییِ آن قاب است.
قاب عکس، پناه و سنگ صبورم بود در روزهایی که از همه آدم و عالم دلم گرفته بود، در روزهایی که از بیمهری روزگار کم میآوردم، در لحظههایی که حتی حوصله هیچکس را نداشتم، نگاه به این قاب عکس، آرامش دلم میشد، سالهای سال، قاب عکس، انیس و امیدم بود، تا اینکه پنجشنبه ۱۸ تیر ماه رسید پیکر مطهر آقای شهیدمان را برای تشییع و تدفین به مشهد آوردند.
صبح پنجشنبه رفتم سراغ قاب عکس، آن را برداشتم و یک دل سیر نگاهش کردم و با خودم گفتم: امروز قراره پیکر مطهر آقای شهیدمان را بیاورند مشهد، پس من هم این عکس را با خودم میبرم حرم امام رضا جان تا طواف کند و یک بار دیگر عمیقتر، در پناه خورشید خراسان زیارت کند، اما حس عجیبی به من گفت: (امروز آخرین بار است که قاب را داری).
از میدان بسیج تا موج جمعیت عاشقان در حرم رضوی
ایستگاه مترو میدان بسیج که پیاده شدم، از پلهها بالا آمدم، قاب عکس را گرفتم بالای سرم، وسط خیابان امام رضا، بین مردم عزادار، قاب عکس را سمت گنبدحرم که از دور پیدا بود گرفتم و با گوشی یک عکس ازش گرفتم برای یادگاری.
قدمبهقدم پیاده به سمت حرم امام رضا جان میرفتم و قاب بالای سرم بود، حرم مطهر موج میزد از جمعیت عاشقان و دوستداران امام شهید که عزاداری میکردند، هوا گرم بود، خیلی گرم، گرمای شدید من را کشاند سمت یکی از مهپاشهایی که توی حرم گذاشته بودند، ایستادم رو به مه، کمی خنکی گرفتم، همان لحظه دستی روی شانهام خورد، برگشتم خانمی بود که با مهربانی گفت: ببخشید، آن حاجآقا که کنار دیوار نشسته با شما کار دارد، رفتم به سمت مرد میانسالی که چهره مهربان و نگاه خونگرمش، در پسِ رد سختیهای روزگار و رنج زمانه هنوز هم گرم و باصفا بود، روی صندلی نشسته بود و قاب عکس شهید حاجیزاده را محکم بغل گرفته بود، گفتم: بفرمایید؟ گفت: دخترم، میشود قاب عکسی که دستت هست به من بدهید؟ گفتم: چرا ؟ گفت: خبرنگار میخواهد با من مصاحبه بگیرد دوست دارم عکس آقامان را کنار عکس سردار شهید داشته باشم، الان هم آنها رفتند دوربین و میکروفن بیاورند.
به قاب عکس سردار شهید نگاه کردم، مظلومیت، اقتدار و آبرویی که برای اسلام و ایران گذاشت همراه با اسم شهید حاجیزاده در ذهنم تداعی شد، لحظهای مکث کردم و گفتم: باشه، قاب عکس را به شما میدهم، باهاش عکس بگیرید و مصاحبهتان که تمام شد، به من برگردانید، آخر این قاب عکس را ۱۲ ساله که دارم نمیتوانم از آن بگذرم، حاجآقا گفت: باشه، قاب عکس را سپردم به او، رفتم و چند قدم جلوتر ایستادم، چند بار برگشتم عقب و هر بار که نگاه میکردم، میدیدم قاب عکس را کنار قاب شهید حاجیزاده محکم بغل گرفته بود، چه جلوهای، چه دلبری جذابی، قاب عکس فرمانده و سردار کنار هم.
مردی از دیار مقاومت؛ همرزم سرداران شهید
نیم ساعتی ایستادم، اما خبری از خبرنگار، دوربین و میکروفن نشد، گفتم: حاجآقا، ببخشید، خبرنگار که نیامد؟ گفت: نه دخترم، نیامد، شما قاب عکستان را بگیرید تا بخشی از کار شما جلو بیفتد، شاید خبرنگار به این زودی نیاید، گفتم: حاجآقا، میشود بگویید چرا خبرنگار میخواست با شما مصاحبه بگیرد؟ گفت: من حاج حسین هستم، از خانواده شهدای خوزستان و همرزم شهیدان سرداران عزیز حاجیزاده و خادمی بودم، افتخار میکنم در کنار این شهیدان عزیز، درسهای بزرگی یاد گرفتم، همچنین حدود ۲۵ سال است خادم کربلا هستم، خادم حرم امام حسین (ع) و حرم حضرت ابوالفضل(ع) و مدت ۲۰ سال است خادم افتخاری امام رضا (ع) هستم و اینجا نوکری میکنم، (همرزم شهید حاجیزاده)، این جمله رو چندبار زیر لب تکرار کردم خوشا به حالش، من شیفته مرام و معرفت شهید حاجیزاده بودم دوست داشتم در مورد این شهید بزرگوار بیشتر بدانم،
یهویی گفتم: حاجآقا، میشود من با شما مصاحبه بگیرم؟ منم خبرنگارم، توی خبرگزاری کار میکنم، لبخندی زد و گفت: بله، حتما با افتخار.
ضبطصوت گوشی را روشن کردم و حاج حسین شروع کرد به صحبت: «بسمالله الرحمن الرحیم» خیلی اندوهگین و ناراحتم، غم سنگینی روی دلم هست، جای برادرم، شهید حاجیزاده در این مراسم خالی است، جای شهدای هوافضا هم خالی است، سردار حاجیزاده عزیزم، در زمان خودش تلاش کرد با ساخت موشکهای هایپرسونیک و نقطهزن رگباری، جواب محکمی به اسرائیل بدهد و امروز الحمدالله، دوست عزیز و همرزم خوبش، سردار سید مجید موسوی عزیز، دارد راهش را ادامه میدهد.
در حالی که سعی داشت بغض سنگینی که نشان از دلتنگی و غم عمیق داشت پنهان کند، گفت: به نیابت از همه خانوادههای شهدای نیروی هوافضای سپاه و نیروهای مسلح کشور، در این مراسم باشکوه شرکت دارم و آمدهام با رهبر فرزانه انقلاب، حضرت آیتالله امام سید مجتبی خامنهای عزیز، بیعت کنم.
روایت همرزم شهید حاجیزاده از سخاوت سردار برای اقتدار ایران
حاج حسین صحبتهایش را در مورد شهید حاجیزاده با لحنی پرغرور ادامه داد و گفت: شهید حاجیزاده آنقدر بزرگ و سخاوتمند بود که خانه و اموالش را فروخت و با آن زمین خرید تا تونلهای موشکی بنا کند، او تمام زندگی و داراییاش را وقف کرد تا این خانهها و لانچرهای موشکی ساخته شوند.امروز عزت، اقتدار، وفاداری و بزرگیِ کشور خود را مدیون زحمات این سردار عزیز هستیم، خداوند شهید حسن تهرانیمقدم، کاظمی، سلامی، باقری، سید عبدالرحیم موسوی، صیاد شیرازی و تمام شهدایی را که نامشان را فراموش کردهام، رحمت کند، آنها باعث شدند که امروز سربلند باشیم، بعد به تشییع باشکوه آقای شهیدمان در عراق اشاره کرد و گفت: از دوستان عزیز عراقیمان هم که سنگتمام گذاشتند تشکر می کنم و دستبوسِ محبتشان برای آقای شهیدمان هستم.
دل کندن از رفیق ۱۲ ساله ام؛ وقتی قاب عکس مسافر کربلا شد
صحبتهای حاجحسین به پایان رسید، گفتم: حاجحسین، من قاب عکس حضرت آقا را ۱۲ ساله که تو خانهام نگه داشتم و با آن انس گرفتم، اما حالا میخواهم این قاب را به شما تقدیم کنم، فقط قول بدهید این قاب را به کربلا، حرم امام حسین (ع) و حرم حضرت ابوالفضل (ع) ببرید، او با اشکهایی که نگاه مهربانش را همراهی میکرد، گفت: قول میدهم این قاب را به کربلا برسانم.
وقت دل کندن از رفیق ۱۲ ساله ام رسید میدانم دل کندن همیشه به معنای پایان نیست گاهی شروعِ یک روایت جدید است، برای آخرین بار به قاب عکس نگاه و تکرار کردم: خداحافظ مونس و آرامش روزهای سخت، تو به همان جایی میروی که شایستهاش هستی؛ به کربلا، میدانستم قاب عکس خاصی هستی، خداحافظ رفیقِ.
انتهای پیام/