امروز بسیار بیشتر از همیشه دلتنگم! دل تنگ تو! دلتنگ حرف های شیرین پرمهرت، کارهای زیبای سرشار از اخلاصت و صورت نورانی ات که وقتی کسی به کارهای مخلصانه تو پی می برد از خجالت و شرم سرخ می شد و به قول دوستانت حتی در سرمای استخوان سوز زمستان هم عرق تمام صورتت را می گرفت! تنگ شده!
نگو تو که نبودی و ندیدی، نبودم اما شنیده ام و خوانده ام و همیشه افسوس خورده ام که کاش بودم! کاش آن وقت ها بزرگ بودم، آنقدر بزرگ که می توانستم حضورت را درک کرده تمام حرفهایت را ضبط و تمام کارهایت را ثبت کنم و آن وقت تو حرف میزدی و من خط میگرفتم!
میخواهم برایت بنویسم، بنویسم که ببینی بالاخره دعاهایت مستجاب شده و من سرنخ های سعادت را یافته ام!
چند وقتی است که عوض شده ام! میدانی از کِی؟ چگونه ندانی وقتی خودت آنجا ناظر بودی! همان سفر ناگهانی به قزوین!
هنوز باور نمی کنم که وقتی از دور ستون سیاه را روی مزارت دیدم یاد حجرالاسود افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم و از همراهان جدا شدم و به سویت دویدم!
تو مهربان دست باز کرده بودی و من شرمسار و مشتاق سرم را روی ستون گذاشته بودم و گریه امانم را بریده بود، هنوز هم نمی دانم اشکها به چه بهانه ای می ریختند! شوق دیدار بود یا دردِ غمِ جداییاي که تازه حس کرده بودم و یا درک عمق فاجعه یعنی فهم فاصله بین رهاشده و در خاک مانده!
دیدی که همسفرانم چه متعجب از من می پرسیدند که آیا تو را می شناسم یا نه و می خواستند که از تو برایشان حرف بزنم!
و من یک لحظه بین تمام اشکهایم حیران ماندم که کدام خصوصیت تو را برایشان بگویم؟ از کجا شروع کنم؟ از لحظه تولدت بگویم یا از لحظه شهادتت؟ از چگونه پرگرفتنت بگویم یا از چگونه پرگشودنت؟ کدام خاطره شیرینت؟ کدام مهربانی بیپایانت؟ کدام
صفتت را برایشان بگویم؟ کدام صفت؟
من کنارت ایستاده بودم اما توان حرف زدن با تو را نداشتم و اشکها امانم را بریده بود!
آن روز را هرگز فراموش نمی کنم، آن روز حتی یک کلمه هم نتوانستم با تو حرف بزنم آنقدر بی تاب بودم که گذشت زمان را حس نکردم، فقط صدای یکی از همسفران مرا به خود آورد، همه در اتوبوس منتظرم بودند و من باید مزار پاکت را برای همیشه به خدا می سپردم شاید دیگر هیچوقت مجال دیدار دوباره دست نمی داد و تو هدیه ات را داده بودی! آرام و بی صدا در قلبم جا باز کرده بودی، نه فقط برای خودت که برای همه شهداء و این چنین تو برای من بابا- یی شدی و باباییِ تمام شهداء در قلبم!
شهید بابایی از آن روز به بعد دقیق شده ام! به میوه ها با دقت نگاه میکنم مخصوصاً به خوشه انگور! چون خواهر عزیزت گفته بود که در باغ کوچک انگورتان متوجه شده بود که تو وقتی میوه ای را میديدي با تمام وجود محو تماشای آن می شدی و بعد نماز شکر می خواندی که مهربان به تو چشم داده تا ببینی و فهم داده تا درک کنی! و من اولین بار که به تقلید از تو به انگور نگاه کردم، صدایت در گوشم بود: نگاه کن خداوند چقدر زیبا و دیدنی دانه های انگور را در کنار هم قرار داده است! ولی من در تمام دانه ها تصویر تو را میدیدم!
بابایی مهربانم وقتی به برادرم گفتم که چگونه از پوشیدن لباس نو امتناع می کردی که مبادا از همکلاسی هایت بهتر به نظر بیایی و این وضع را تا حدی پیش بردی که مسئولین مدرسه قصد داشتند جزو خانواده های بی بضاعت به تو کمک مالی کنند! دیگر هیچوقت کیف چرمی گران قیمتش را برنداشت.
یادم می آید اولین بار که می خواستم در سفرة نذری بعد از صرف چای که همه به حرفهای معمولی می پردازند مانند تو «که قرآن را از جیبت درآورده یک آیه را انتخاب کرده و به خواهرت گفته بودی این آیه را بخوان و معنی کن تا بفهمند و وقتی از اینجا خارج می شوند چیزی از قرآن یاد گرفته باشند و اینگونه با حرف زدن های بی خود وقت خود را بیهوده تلف نکرده باشند» چند آیه از قرآن را معنی کنم، مردد مانده بودم که چه آیه ای را انتخاب کنم! قرآن را باز کردم و همان آیه معروف در مورد شهدا آمد: «ایحسب ان قتل فی سبیل الله...: شهیدان زندهاند الله اکبر ...»!
میدانم تغییراتم کم است و تا به تو رسیدن راه زیادی باقیمانده اما بگذار بگویم که از آن روز به بعد هر نیازمندی را می بینم که توان انجام کاری را ندارد اما مجبور به انجام آن کار است به سویش می شتابم! می خواهم مثل تو باشم، خوانده ام هرگاه چنین افرادی را می دیدی تا جایی که می توانستی کمکشان می کردی!
بابایی عزیز! یادت هست کتابی که گوشه ای از زندگی، رفتار و کردارت را نوشته بودند با چه عجله ای می خواندم، میدانی دنبال چه بودم؟ دنبال اوج گرفتنت و آنرا یافتم! نزدیک مراسم حج، وقتی ساکت را بستی و همراه همسر و همرزمانت عازم حج شدی! متحیر ماندم که تو با آنهمه وظیفه شناسی، چگونه می توانستی در آن لحظات بحرانی ایران را ترک کنی؟ اگر می رفتی شک می کردم به حرفهایی که شنیده بودم و نقشی که از تو بر جانم نشسته بود، مگر می شود مسئولیت را به فرد دیگری بسپاری! تو که به قول ملیحه خانم همسر وفادارت که چند ماهی است مهمان تو شده، برای مطمئن شدن از سلامت هواپیماهای تعمیری خودت همیشه آنها را به پرواز در می آوردی تا اگر خطری هست متوجه کسی نباشد! چگونه حالا بی خیال می خواستی به حج بروی، چگونه می خواستی مسئولیت شناسایی منطقه را به دیگران بسپاری تو که می دانستی آنجا چه خبر است! و آنچه می خواستم را یافتم، تو به کمک همان شعار همیشگی ات «الله اکبر» یعنی خدا بزرگتر از قرار گرفتن در کعبه و مکه و عربستان است درست تصمیم گرفتی! و در آخرین لحظه، در پای پلکان هواپیما گفتی: مكه من اين مرز و بوم است، مكه من آبهاي گرم خليج فارس و كشتيهايي است كه بايد سالم از آن عبور كنند تا امنيت برقرار باشد.
اما قول دادی که خودت را به او می رسانی، گفته بودی: «خانم من سعي ميكنم تا با آخرين پرواز خودم را برسانم.» ولی ملیحه خانم حواسش نبود که تو مشخص نکرده بودی که چگونه می آیی(با جسم یا!) فقط گفته بودی: آخرین پرواز! و خودت را در عید قربان به مکه رساندی!
شهید بابایی آن روز در آسمان یقیناً می دانستی آخرین پرواز است. همرزمت برایمان روایت کرده که وقتی در آسمان قرار گرفتید زيرلب گفتی:«پرواز كن! پرواز كن! امروز روز امتحان بزرگ اسماعيل است!» و گفته که موقع برگشت ناگهان صداي مهيبي در كابين پيچيد و صدای تو ضعيف و نامفهوم به گوشش رسيده بود که زمزمه می کردی اللهم لبیک! و لحظه پرواز تو ای اسماعیل ایران، ای اسماعیل آسمان نیلگون خلیج فارس و ای اسماعیل دلهای پاک مؤمنان خدا، اذان ظهر عید قربان بود! عید قربان بیست و نه سال پیش!
شهید عباس بابایی! امروز تمام اتاق بوی تو را گرفته و حضور مبارکت را حس میکنم! باید به این نعمت بزرگ همانند تو وضو بگیرم و دو رکعت نماز شکر به جا آورم!
از تو خواهشی دارم! و آن اينكه؛ از امروز که میخواهم به یکی از سفارشاتت(برای همیشه) عمل کنم! بعد از نماز صبح رو به قبله دستم را روی سرم بگذارم و بگویم: «ایخدا دستت را روی سر من بگذار و تا صبح فردا برندار» که به قول خودت «اگر دست خدا روی سرمان باشد، شیطان هرگز نمی تواند ما را فریب دهد»، از تو می خواهم قول بدهی که آمین این دعا را همیشه با من بگویی!
انتهای پیام/ل