۲۱ / تير / ۱۴۰۵ - 12 July 2026
03:33
کد خبر : 9102892
۰۸:۳۴

۱۳۹۷/۱۱/۰۳
در محضر استاد اخلاق /۱ گناهان زبان

الواطی به سبک استاد اخلاق

قرآن می فرماید: « اِنَّ بَعضَ الظَّنِّ إثمٌ» تأکیداً بعضی گمان های شما گناه است،حق نداری نسبت به مردم تفکر بد داشته باشی.فاطمیه در شمیران پای منبر سید مهدی قوام می رفتم.منبرش که تمام شد به من گفت امشب « حالش را داری برویم با همدیگر الواطی کنیم». گفتم آقا شوخی تان گرفته؟ گفت: نه! گفتم: آقا اگر شما بروید الواطی ما هم هستیم، چون توی الواطی تان خدا خوابیده، معصیت خدا نیست، ثواب و حسنات است.

به گزارش سرویس بسیج جامعه زنان کشور خبرگزاری بسیج،عالمی داشتیم در تهران به نام سید مهدی قوام، خدا همه علمای گذشته مراجع عظام و امام راحل را غریق رحمتش بفرماید. این عالم متخلق، خیلی درس ها به مردم داد و زندگی پرباری داشت. یکی از شاگردانش که با ایشان مؤنس بود و او هم به رحمت خدا رفت، برای من مطلبی را نقل کرد، ایشان می فرمودند: شبی در خیابان ری می رفتم که برخورد به سیدمهدی، دیدم دارد می رود و زنی هم پشت سرش به دنبال اوست. آن زن ظاهر متدینی نداشت. یعنی نمی خورد که وابسته به بیت یک روحانی باشد. یک مرتبه شیطان گرفتارم کرد و با بدگمانی به دنبال آنها توی کوچه رفتم، گفتم: پس یسد مهدی قوام هم آدم فاسد و خرابی بوده که آخر شب با یک زن بی بندوبار دارد می رود؛ دنبال شان راه افتاد. قرآن می فرماید: « وَلَاتَجَسَّسُوا» تجسس نکنید.

دو نفر دارند می روند، شما وظیفه ندارید دنبال شان راه بیفتید ببینید این زنش هست یا مثلا زنش نیست. چنین وظیفه ای نداریم. قرآن تصریح می کند که تجسس در امور هم نکنید. یعنی در کار یکدیگر مداخله نکنید، فضول کار همدیگر نباشید.

شاگرد سیدقوام در ادامه آن داستان می فرماید: تا میدان امام (توپخانه سابق) تعقیب شان کردم، با همدیگر توی یک مسافرخانه ای رفتند که آن مسافرخانه هم، خیلی خوش نام نبود. دیگه گمانم داشت شدت بیشتری پیدا می کرد، در دل گفتم :
هر چه بگندد نمکش می زنند وای از آن وقت که بگندد نمک
پس سیدمهدی قوام هم کارش خراب بوده و ما نمی دانستیم. عجب! اول کاری که کردم پای درس ایشان نرفتم، روزها مسجد امام نرفتم، بالاخره یک روز رفتم و توی دلم به او خندیدم و گفتم: ما که دیشب تو را دیدیم داشتی با زنی می رفتی، حالا چیزی هم ندیده بودیم، فقط دیدیم که سید با زنی می رود، اما از بس که ذهن های ما و افکار ما خراب است و دنبال بهانه می گردیم، فقط به این فکر می کردیم که به مردم وصله بچسبانیم، رفتم پای درس استاد نشستم و به یک ستون تکیه دادم...، ایشان هم درس اخلاق می گفت و عده ای هم از بازاری ها می آمدند و استفاده می کردند. روی صندلی نشست و بسم الله الرحمن الرحیم را گفت و همین آیه مورد بحث را مطرح کرد « اِنَّ بَعضَ الظَّنِّ إثمٌ» تأکیدا بعضی گمان های شما معصیت است، گناه است، حق ندارد انسان نسبت به برادر دینی اش گمان بد ببرد، بعد هم رویش را به طرف من کرد.
او در باطن با همه حرف می زد و در ظاهر با خود من صحبت می کرد، سید مهدی گفت: خب عزیز من، تو مثلا در دل شب، توی خیابان داری می روی، می بینی سید دارد با زنی می رود، خب وظیفه دینی تو حمل به صحت است، بگو شاید این بیچاره گرفتار است به او مراجعه کرده، شاید بیچاره و بدبخت گنهکاری است که آمده نزد سید توبه کند، بگو شاید بیچاره پولی می خواهد و نزد سید رفته تا برایش تهیه کند. این همه شارع برای تو راه باز کرده است، توی بی انصاف همه راه ها را رها کردی، آمدی توی کوچه و با بدگمانی گفتی که سید یک زنی را گرفته که با او گناه کند، کجا اسلام این را گفته که تو چنین تفکری داشته باشی در حالی که این همه راه حل به صحت برای تو باز کرده است؟

سید تمام مسائل را داشت یکی یکی می گفت، مثل اینکه ما فی الضمیر و درون مرا می خواند.

سیدمهدی در ادامه گفت: چرا درس را تعطیل کردی؟ خودت را عقب انداختی؟ چند روز است نیامدی؟ با سخنان سید، قدری دلم آرام شد اما ته دلم صاف نشد، مدتی گذشت و سیدمهدی قوام مریض شد و به رحمت خدا رفت در تشییع جنازه سید، یکی از دوستان نزدیک او مرا صدا زد، گفت فلانی! گفتم: بله، گفت: می دانی سید حالات عجیبی داشت، گفتم بله، گفت: یک مطلبی را من با چشم خودم از ایشان دیدم خوب است برای تو تعریف کنم، حالا که مرده و رفته دیگر راضی است که حُسن هایش را تعریف کنیم.
گفتم: بگو.
گفت: ایام فاطمیه بود من در شمیران پای منبر سید می رفتم، به مناسبت ایام شهادت بی بی زهرا سلام الله ده شب مزاداری بود، منبرش که تمام شد برگشت به من گفت که فلانی، امشب حالش را داری با همدیگر برویم تفریح، البته یک تعبیری می کرد که خیلی مزاح بود، می گفت: « حالش را داری برویم با همدیگر الواطی کنیم». می گوید: من اول تعجب کردم، گفتم آقا شوخی تان گرفته؟ گفت: نه! امشب می خواهیم برویم الواطی، پول منبر را گرفتیم، پولدار شدیم، حالش را داری بیا تا برویم.
گفتم: آقا اگر شما بروید الواطی ما هم هستیم، چون توی الواطی تان خدا خوابیده، معصیت خدا نیست، ثواب و حسنات است.
گفت: پس ماشینت را روشن کن برویم، ماشین را روشن کردیم و نشست بغل دست ما و گفت: راست برو میدان بهارستان. با هم آمدیم تا میدان بهارستان سابق، دیدم چند تا زن فاحشه گوشه و کنار میدان ایستاده بودند – اینها به برکت انقلاب الحمدالله جمع شدند- یکی – از زنان- جوانتر بود، سید گفت برو آن جوان تر را صدا بزن بیاد، ما رفتیم و دیدیم دختر جوان است اشاره کردم بیا، خوب ماشین هم داشتیم و فکر کرد ما هم اهل معصیت هستیم و راه افتاد آمد دم در ماشین، همین که خواست در را باز کند و بنشیند، سید شیشه ماشین را پایین داد و دست کرد تو جیبش و پاکت پولش را در آورد و گفت: دخترم من ده شب برای مادرم زهرا سلام الله منبر رفتم، این پول را امشب به عنوان پول منبر و روضه به من دادند، آدرسم را هم پشتش نوشتم، این پول را بگیر و برو خانه ات، تا تمام نشده از خانه بیرون نیا، پولت هم که تمام شد، آدرس و تلفنم را هم نوشته ام بیا من پول بهت می دهم، خرجی ات را می دهم، جهیزیه برایت تهیه می کنم، تو جوانی، دخترم حیف است دامنت را از الان به معصیت آلوده کنی.
فرمود: من دیدم که دختر منقلب شد یکمرتبه قطرات اشک بر صورتش نشست و پاکت پول را گرفت و گفت: آقا به مادرتان زهرا سلام الله دیگر گناه نمی کنم، فرمودند وقتی در تشییع جنازه او این ماجرا را برای من گفت، گریه ام گرفت با خودم گفتم پس من آن شبی که سید را در خیابان ری دیدم داشت با یک زنی می رفت، او می رفته که آن زن را توبه بدهد و با خدا آشتی دهد و من بیچاره با بدگمانی ، گفتم سید دارد می رود گناه کند، از این کارم خجالت کشیدم.
قرآن می فرماید: « اِنَّ بَعضَ الظَّنِّ إثمٌ» تأکیداً بعضی گمان های شما گناه است، حق نداری به برادر دینی ات بدگمان باشی، حق نداری نسبت به مردم تفکر بد داشته باشی.
« وَلَاتَجَسَّسُوا»، تجسس در امور هم نکنید. ماشینش را عوض کرده به من چه ربطی دارد. چه خانه ای خریده است! به ما ارتباطی ندارد. از کجا آورده که زندگی اش را این جوری کرده است ما وظیفه نداریم که تجسس کنیم، چقدر جنس آورده در مغازه اش! تازیگی چقدر جنس وارد کرده! به ما ربطی ندارد، ما باید به فکر خودمان باشیم.
انتهای پیام/*طنین یاس


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید