۱۱ / شهريور / ۱۴۰۵ - 02 September 2026
21:57
کد خبر : 9233455
۱۲:۲۲

۱۳۹۹/۰۱/۳۰
دلنوشته

"رضایت نامه با طعم کافور"

زنگ زدم دختر عمه منیر تا ازش مشورت بگیرم بعد از سلام و احوال‌پرسی و صحبت‌های معمول منیر گفت: راستی قراره داوطلب بشم برای تغسیل اموات با تعجب گفتم :کدوم اموات ؟ یه لحظه انگار یادم رفت اوضاع جهان به هم ریخته کرونا ویروسی که از چین شروع شد و کم‌کم پاش به کشورهای دیگه باز شد

به گزارش خبرگزاری بسیج، زنگ زدم دختر عمه منیر تا ازش مشورت بگیرم بعد از سلام و احوال‌پرسی و صحبت‌های معمول منیر گفت: راستی قراره داوطلب بشم برای تغسیل اموات
با تعجب گفتم:کدوم اموات؟
یه لحظه انگار یادم رفت اوضاع جهان به هم ریخته کرونا ویروسی که از چین شروع شد و کم‌کم پاش به کشور‌های دیگه باز شد
گفت::عه، الهام اموات کرونایی رو می‌گم بنده خدا‌ها
بی غسل موندن و از ترس بیماری خانواده‌ها شونم نزدیکشون نمی‌شن؛ حالا هم که جهاد طلبه‌ها شده داوطلبی برای تغسیل اموات.
کنجکاو شده بودم.
یه کم زمان برد تا حرفشو رو هضم کنم نمی‌دونم چی شد مثل یه جرقه فکرش تو ذهنم روشن شد و گفتم:منیر منم می‌تونم بیام؟
مکثی کرد و گفت: نمی‌دونم باید بپرسم خبرت می‌کنم.
دل تو دلم نبود تا باهام تماس بگیره.
صدای پیام گوشی که بلند شد خیز برداشتم سمتش پیام منیر بود. نوشته بود: مشکلی نداره می‌تونی بیای
یه لحظه تکیه دادم به دیوار از یه طرف خیالم راحت شد که اجازه دادند از یه طرف حس می‌کردم آمادگیشو ندارم.
با این‌که خودم ماما بودم و در بخش زایمان مهارت داشتم، ولی آخرین بار که با یه میت از نزدیک روبرو شدم تو پزشکی قانونی بود که اون روز حالم بشدت بد شد، نه این‌که کلاً از این احوالات بیماری دور باشم.
به خاطر وضعیتی که کرونا بوجود آورده بود منم داوطلبانه و با کمی اصرار تو بخش مراقبت از مادران کرونایی خدمت می‌کردم.
اون‌شب تا صبح مدام غلت زدم و فکر کردم نمی‌تونستم افکارم رو جمع‌وجور کنم.
اینکه چند روز گذشت رو یادم نیست، ولی بالاخره با منیر تماس گرفتم بوق اول نه بوق دوم منیر جواب داد: الو جانم؟ بَه دختردایی بی‌معرفت! چی شد؟ خبری ازت نبود؟! نکنه منصرف شدی؟
گفتم: امون بده، نه بابا اتفاقاً زنگ زدم بگم منم میام خندید و گفت::چه عالی پس غریبم نیستم دیگه آشنا مونم همراهمه، خب حالا اطلاعات شخصی تو برام پیامک کن، راستی الهام، رضایت، ولی هم می‌خواد ها! گفتم: چی؟ رضایت ولی؟ مگه مدرسه است؟ من که دیگه بچه نیستم بیست و هشت سالمه.
گفت: خب باشه، ولی، چون پای مرگ و زندگی در میونه باید پدر و مادرت رضایت بدن.
تو دلم گفتم، اینو دیگه چی کار کنم و باهاش خداحافظی کردم.
همینطور با هجوم افکار دست و پنجه نرم میکردم که....
همین طور فکر بود که به سرم هجوم می‌آورد.
خدای من! نمی‌دونستم چه خاکی به سر کنم مگه مامان من راضی می‌شد، همین‌جوریشم کلی نگران بود تو بخش مراقبت کرونای بیمارستانم.
ولی نیرویی مثل آهن ربا جذبم می‌کرد دوست داشتم برم. ناخودآگاه یاد خاطرات رزمنده‌ها افتادم که چه جوری و با چه ترفند‌هایی رضایت‌نامه جور می‌کردند.

سریع دست به قلم شدم، اینجانب، ولی الهام جلالی رضایت خود را جهت جهاد داوطلبان در حوزه علمیه در هر بخشی که لازم باشد از جمله فرهنگی، تدارکات، اعلام می‌دارم.
با زیرکی تمام برای قسمت "تغسیل" یک جای خالی گذاشتم
وقت خان دوم بود خان اول رو منیر برام جور کرد و من تو خان دوم دست به دامن مادری شده بودم که نمی‌دونست چی تو سرمه، با کلی مصیبت براش توضیح دادم که من در بخش‌های بی‌خطرم. نگاهی بهم کرد و با این‌که دلش راضی نبود با اکراه رضایت‌نامه رو امضا کرد.

با کلی شور و ذوق و حس عذاب وجدان به خاطر نگفتن واقعیت به مادرم رفتم سمت اتاقم رضایت‌نامه رو در دستم محکم می‌فشردمش و قلبم تندتند می‌تپید.
سر بلند کردم و گفتم خدایا خودت ببخش، ولی می‌دونی که من علاقه دارم تا تو این روزا به درد تو و مردمم بخورم.
وسایلمو آماده کردم، تو راه رفتم سمت خونه منیر با هم راهی بهشت زهرا شدیم. هر قدم که نزدیک‌تر می‌شدیم صدای ضربان قلبمو می‌شنیدم، کل راه درباره حس و حال‌مون حرف می‌زدیم، ولی وقتی که رسیدیم سکوت حاکم شد.
جمعیتی منتظر پشت درب‌های غسالخونه و ما که اومده بودیم تا غساله بشیم.
اولش ته دلم لرزید، ولی بروز ندادم خو‌نسرد به نظر می‌رسیدم، وارد غسالخانه شدیم به غیر من و منیر سه نفر دیگر از خانم‌ها بودند خیلی آروم بود و خوش‌برخورد بودند.
انگار بار اول‌شون نبود که میتی را غسل می‌دادند رفتیم برای تعویض لباس، لباس‌های مخصوص رو پوشیدیم و ماسک و شیلد رو هم زدیم.
منتظر شدیم، حدود چند ساعتی گذشت ما سرگرم حرف شده بودیم درباره اتفاقات این روزا، اولین باری بود که برای این‌همه انتظار کلافه نشدم، انگار تو اون جمع هم از این‌که کسی رو نیارن راضی‌تر بودند تا کسی رو بیارند.
کم‌کم خبر آوردند یکی دو نفر رو دارند میارن دلهره افتاد به جونم، قلبم مثل گنجشکی که تو دستای یه آدم اسیرشده به تپش افتاده بود.
بالاخره میت رسید یکی از خانما زیپ کاور رو باز کرد چشمم به مو‌ها و ناخنهاش خیره بود.
انگار تازه حنا گذاشته بود، مثل تازه عروسی که به دیدار یار می‌ره، احتمالاً حتی فکرشم نمی‌کرد این آخرین حنای عمرش باشه و این‌طوری راهی سفر قیامت بشود.
یه غم بزرگی تو دلم نشست احساس کردم قفسه سینه ام سنگین شد و راه نفسم رو بست فکر‌های مختلف به ذهنم هجوم می‌آورد.
به لحظه‌هایی فکر می‌کردم که تو بیمارستان غریبانه و دور از عزیزانش بود و تو بخش قرنطینه و احتمالا زیر دستگاه‌های مختلف در حالی که امید داشت خوب بشه و می‌دونست چه اتفاقی براش افتاده..
یا لحظه‌ای که از شدت دوری و دل‌تنگی خانواده اش اشک گوشه چشم چکیده و تنش کم‌کم سرد و بی‌روح شده، بغض گلوم رو فشرد زیر لب مدام صلوات می‌فرستادم آیت‌الکرسی می‌خواندم.
گاهی خیال می‌کردم داره نفس می‌کشه، چند تا کتاب از حالت ارواح بعد از مرگ خونده بودم می‌دونستم که حتماً داره نگامون می‌کنه شستشو که تموم شد کافور رو که گذاشتیم کفن پیچش کردیم. مثل قنداقه‌ی سفید راهی خونه آخرت شد.
تو راه برگشت به خونه زمان ما به سکوت گذشت نه من حرفی زدم نه منیر، باورم نمی‌شد انگار تو خیال این اتفاقات رو گذرونده بودم مثل یه خواب بود همش فکر می‌کردم که کار الانم با شغل بیمارستانم در تضاده، سری دوم که رفتم غسال خونه با خانم‌هایی که حالا با هم دوست شده بودیم این حرف رو در میان گذاشتم.
یکی‌شون یه حرف خیلی خوب و قشنگی زد، گفت: الهام جان، این دوتا کار در تضاد نیستند اینا در امتداد هم هستن، تو توی بیمارستان یه جنین رو به دنیا میاری، اینجا هم کمک می‌کنی مقدمات رفتنشون مهیا بشه، دراصل این دنیا پلی است برای آخرت.
هنوز درباره کاری که می‌کنم بجز دخترعمه منیر با کسی حرف نزدم. چیزی که از خدا خواستم شهادته.
گاهی موقع تغسیل می‌گم خدا رو شکر که من جای این اموات نیستم و بهم این فرصت داده شده؛
این کار تلنگر خوبی بود برام تا بیشتر از فرصت‌ها استفاده کنم

روز‌ها می‌گذشت و من کم‌کم به کارم خو گرفته بودم
میتی آوردند که یکی از پاهاش آسیب دیده بود و رگ اصلیش باز بود و خون‌ریزی می‌کرد
یکی از غسال‌ها گفت: الهام تو مامایی، حتماً بخیه زدن بلدی، قربون دستت زحمت بکش پای این مرحوم را بخیه کن تا خونش بند بیاد.
بااینکه هیچ ابزار جراحی اون‌جا نبود، یه سوزن گیر آوردیم و شروع کردم به بخیه زدن پای کسی که حالا فرسنگ‌ها روحش از زمین فاصله گرفته بود.
دستکش‌های ضعیف و سوزن بزرگ جلوی تسلط منو گرفته بود، بااین‌حال کوتاه نیامدم دست بکار شدم هی تو دلم می‌گفتم: منو ببخش که دردت میاد اینجا لیدو کائین نیست که بی حست کنم، انگار که اون می‌شنوه و وجود داره و مثل یه آدم زنده نفس می‌کشه!
ولی خب من هنوز عادت نکرده بودم که میت‌ها را بدون روح ببینم.
رقت قلبم اجازه نمی‌داد بدون عذرخواهی از این‌که ابزار لازم را نداشتم و بخیه زدم پاشو از کنارش بگذرم، هرچند به حال اون فرقی نداشت چشماشو جوری بسته بود که انگار از یک خواب عمیق لذت می‌بره.
روزم با همه سختی‌ها و حواشی‌اش تمام شدو من بعد غسال خونه شیفت شب بیمارستان کشیک داشتم.
با بدنی کوفته و پا‌هایی بی‌رمق راهی خونه شدم و دوش گرفتم و بدون این‌که خستگی در کنم آماده شدم و به سمت بیمارستان رفتم.
دست هام گزگز می‌کرد، اما نمی‌دونم چرا درد بدنم برام لذت داشت احساس می‌کردم دارم تطهیر می‌شم، هوای خنک بیرون از ماشین به صورتم می‌خورد و منو به فکر می‌برد لحظه‌ای که آب روی میت‌ها می‌ریختم رو تصور می‌کردم احساس می‌کردم دارم خودم شُسته می‌شم و روحم جلا پیدا می‌کنه..
لحظه‌ای که آب روی میت‌ها می‌ریختم رو تصور می‌کردم احساس می‌کردم دارم خودم شُسته می‌شم و روحم جلا پیدا می‌کنه، از نیت و هدفم عمیقاً راضی بودم همین باعث لبخند روی لب‌هام می‌شد.
به بیمارستان رسیدم از ماشین پیاده شدم توی تاریکی شب نور‌هایی دل تاریکی رو شکافته بود و ساختمان بیمارستان خود نمایی می‌کرد.
راه افتادم به بخش که رسیدم هنوز وارد نشده بودم که یکی از کادر درمان گفت::الهام دوست داری بری خونه؟ آف شی؟
گفتم:اولاً سلام!
همه زدند زیر خنده
دوماً بابا من تازه اومدم، آف شم! (آف همان مرخصی خودمون به‌اصطلاح بود) به چه مناسبت؟
گفتند: یک نفر رو قراره آف کنند دوست داری تو آف شی؟
گفتم: خب بچه‌های متأهل و بچه‌دار داریم من می‌تونم بمونم اونا برن پیش خانوادشون باشن.
گفتند:نه به بچه‌های دیگه گفتیم همه می‌خوان بمونن تو برو استراحت.
ناخودآگاه به یاد بهشت‌زهرا افتادم انگار اموات خستگی منو حس کرده بودند یه لحظه یاد این ضرب‌المثل افتادم" تو نیکی می‌کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز"
مثل عزیزانی که نگران همند اون‌ها هم به یاد من بودند و من هم عمیقاً ناراحت می‌شدم هر باری که هرکدوم از اون‌ها رو غریبانه به دل خاک می‌سپردیم. چشمامو بستم تو دلم از خدا تشکر کردم برای این نعمت و دعا کردم همه اموات این ایام هم سفره بی‌بی دو عالم باشند.


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید