زن در سینمای پیش از انقلاب، در بسیاری از موارد در چارچوبی تعریف میشد که ارزش او را با میزان دیدهشدن، جذابیت و کارکردش در صنعت سرگرمی میسنجید. از یک سو چهرههایی چون گوگوش و سوسن به عنوان هنرمندان محبوب مطرح بودند و از سوی دیگر، گزارشها و اسناد مطبوعاتی آن دوره از فضای حاکم بر صنعت سینما و مناسباتی حکایت میکرد که در آن حضور زنان، همواره از استقلال و اختیار روایی آنان جدا نبود.
حتی در روایتهای مربوط به ستارههای جهانی مانند الیزابت تیلور نیز میتوان ردّ همین منطق را دید؛ جایی که ارزش یک هنرمند تا اندازه زیادی با میزان استقبال بازار گره میخورد و زن، پیش از آنکه صاحب روایت باشد، در چرخه تولید و مصرف تصویر تعریف میشد.
اما مسئله فقط سینمای پیش از انقلاب نیست. سینمای غرب نیز با وجود ادعای آزادی و فردگرایی، در مواردی همین منطق را با ظاهری مدرن بازتولید کرده است؛ از صنعت ستارهسازی و تجاریشدن بدن زن تا پروندههای آزار جنسی در هالیوود که نشان دادند پشت پرده پرزرقوبرق سینما، مناسبات قدرت همیشه به نفع زن نبوده است.
بازگشت چهرههایی مانند برت رتنر به صنعت سینما پس از اتهامات آزار جنسی نیز بار دیگر این پرسش را زنده میکند که آیا سینمای مدرن واقعاً از زنِ قربانی عبور کرده یا تنها زبان بهرهکشی از او را تغییر داده است؟ در این میان، تفاوت مهمی میان «حضور زن» و «روایت زن» وجود دارد؛ ممکن است زنان در قاب زیاد باشند، اما همچنان خودشان صاحب قاب نباشند.
انقلاب اسلامی، در این میدان یک تغییر مهم در تعریف زن ایجاد کرد؛ زن دیگر صرفاً موضوعی برای نمایش، جذابیت یا مصرف فرهنگی نبود، بلکه میتوانست سوژهای اجتماعی، فرهنگی، علمی، هنری و حتی سیاسی باشد. رشد حضور زنان در عرصههای مختلف فرهنگ و هنر، افزایش تعداد زنان فعال در سینما و تئاتر و حضور آنان در مدیریت، داوری، تولید و خلق اثر، بخشی از این تغییر را نشان میدهد.
البته افزایش عددی بهتنهایی کافی نیست؛ مسئله اصلی این است که زن تا چه اندازه توانسته از «موضوع روایت شدن» به «صاحب روایت بودن» برسد.
اگر زن ایرانی فقط با تعداد بیشتری در قاب سینما دیده شود، اما همچنان با کلیشههای مصرفی، قربانیمحور یا تقلیدی روایت شود، این رشد نمیتواند بهتنهایی نشانه تحول فرهنگی باشد.
از همینجا یکی از چالشهای جدی سینمای امروز ایران آغاز میشود. گاهی در بخشی از آثار سینمایی و نمایش خانگی، ایران در قابهایی از فلاکت، خشونت، تجاوز، مهاجرت و فرار خلاصه میشود و زن نیز بیش از آنکه نماینده زندگی واقعی زنان ایرانی باشد، به ابزاری برای تشدید تاریکی روایت تبدیل میشود.
در مقابل، زن ایرانی در واقعیت اجتماعی امروز، فقط قربانی یا شخصیت حاشیهای نیست؛ مادر است، پژوهشگر است، هنرمند است، مدیر است، کارآفرین است، کنشگر اجتماعی است و در بزنگاههای تاریخی و بحرانها نقشآفرینی میکند.
بنابراین مسئله سینمای ایران صرفاً این نیست که «چقدر زن در فیلمها حضور دارد»، بلکه این است که کدام زن را روایت میکند و از او چه تصویری برای نسل آینده میسازد.
روز ملی سینما شاید بیش از آنکه روز جشن گرفتن یک صنعت باشد، روز بازخوانی نسبت سینما با انسان و جامعه باشد؛ بهویژه نسبت آن با زن. سینمای پیش از انقلاب، زن را در بسیاری از موارد در منطق بازار و سرگرمی تعریف کرد؛ بخشی از سینمای غرب نیز با وجود ادبیات آزادی، هنوز با بحران کالاییشدن و سوءاستفاده از تصویر زن دستوپنجه نرم میکند؛ و سینمای پس از انقلاب، فرصت تاریخی متفاوتی برای ساختن روایتی تازه از زن ایرانی پیدا کرده است. اما پرسش نهایی همچنان باقی است: آیا سینمای ایران توانسته از «زنِ دیدهشده» عبور کند و به «زنِ روایتگر» برسد؛ و آیا از دل این تحول، در حال زایش «زن متمدن انقلاب اسلامی» است؟